حكيم ابوالقاسم فردوسى

567

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

به مردى رهانيدم او را ز بند * نماندم كه آيد به رويش گزند گرايدون كه بندست پاداش من * ترا چنگ دادن به پرخاش من نخواهم زمان از تو پايم ببند * بدارد مرا بند او سودمند ز فرمان او هيچ گونه مگرد * چو پيرايه دان بند بر پاى مرد شاپور بند بر پاى سوفراى نهاد ، و او را از پارس پيش قباد آورد . شاه سوفراى را به زندان كرد . همهء داراييش را به تيسفون آورد و به گنجور سپرد . چون يك هفته بر اين برآمد . دشمنان سوفراى به شاه گفتند بسيارى از لشكريان و دهقانان و ديگر مردمان هوادار سوفراىاند . اگر او همچنان زنده و در بند بماند ، زود باشد كه حاميانش برآشوبند و فتنه‌ها بر پا كنند . همان بهتر كه شاه او را تباه كند . قباد از نابخردى سخن گران جانان را پسنديد و به كشتن آن مرزبان رزمنده و دلير فرمان داد . بندكردن ايرانيان قباد را و بر تخت نشاندن جاماسب ، برادرش را چون مردمان از كشته شدن آن پيل تن آگاه شدند زن و مرد به درد خروش برآوردند . سر به شورش برداشتند و همى گفت هر كس كه تخت قباد * اگر سوفرا شد ، به ايران مباد سپاهى و شهرى همه همدل و همداستان و دادخواه به ايوان شاه شتافتند . نخست بر گرانجانان كه شاه را به آن تبه كارى انگيخته بودند حمله بردند و آنان را كشتند . آن گاه بر پاى قباد بند نهادند و به زندان افگندند ، و جاماسب برادر كهترش را جاى او بر تخت شاهى نشاندند . سپس قباد را به زرمهر پسر سوفراى دادند تا به كين خواهى پدرش بكشد . گريختن قباد و پناه گرفتن نزد هيتاليان زرمهر جوانى بىآزار و يزدان پرست بود . بر حال قباد رحمت آورد . بند از پايش برداشت و بر او مهربانيها كرد . چون قباد مهر و وفاى زرمهر را باور كرد به او گفت : مرا پنج تن همراز و همدل است اگر تو نيز با من همداستان شوى تا پايان زندگى نيكخواهت خواهم بود . زرمهر آن پنج تن را خواند و هر هفت تن در شبى تيره سوى شاه هيتال راهى شدند و