حكيم ابوالقاسم فردوسى

549

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

برد و نامه را به او داد . روى شنگل از خواندن نامه چون زرير زرد شد . به خشم گفت : به پادشاهت بگو : پاسخ دادن شنگل به نامهء بهرام كلنگ اند شاهان و من چون عقاب * و گر خاك و من همچو درياى آب كسى با ستاره نكوشد به جنگ * نه با آسمان جست كس نام و ننگ نه مردى نه دانش نه كشور نه شهر * ز شاهى شما را زبانست بهر چندان گنج دارم كه شمار كردنش دشوار است . آن قدر انبار سلاح جنگ دارم كه كليدهاى آن را پيلان نمىتوانند بكشند . زمين سپاهيانم را برنمىتابد . هشتاد شاه كه در سراسر گيتى فرمانروايى مىكنند همه سر به فرمان منند . از هنگام كاووس تا كىقباد هيچ يك از پادشاهان ايران ياراى رويارويى مرا نداشته‌اند . اگر كشتن فرستاده خلاف آيين آزادگى و مردمى نبود سر از تنت جدا مىكردم . بهرام گفت : من فرستادهء شاه ايرانم و هيچ پادشاه دانا بر فرستاده خشم نمىگيرد ، سخن به تلخى نمىگويد . اگر خود نمىدانى مرد دانا و زبان آورى برگزين . اگر هر كدام آنان به راى و خرد هر يكى از ما بيشى گرفت ما را با مرز شما كار نيست و اگر خواهى صد مرد جنگى از پهلوانان خويش برگزين تا با يك تن از همراهان من كارزار كند . اگر پيروز شدند هرگز پادشاه ما از شما باژ و ساو طلب نمىكند . كشتى گرفتن بهرام در بارگاه شنگل و هنر نمودن شنگل جواب داد : اكنون اين خيال فرو گذار تا بر خوان بنشينيم . چون نان خورده شد مجلسانه آراستند و نوازندگان خواستند . چون خرم شدند شاه دو تن از زورآوران را به كشتى گرفتن واداشت . پس از اين كه لختى كوشيدند بهرام به شنگل گفت اى شهريار ، اجازه بده تا من با زورمندان تو كشتى بگيرم . شنگل بار داد . بهرام بر پا خاست و بىكوشش بسيار حريف را از زمين در ربود و چنان بر زمين زد كه استخوانهايش شكست . شنگل از خردمندى ، زورمندى و سخن آورى بهرام در شگفت شد ، و پنداشت كه او برادر شهريار ايران است . بهرام گفت : بر من اين گمان مبر