حكيم ابوالقاسم فردوسى

541

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

پادشاهى بهرام گور چون بهرام بر اورنگ پادشاهى نشست بزرگان و سران سپاه و موبدان پيش منذر رفتند تا نزد شهريار برود و خواهشگرى و پايمردى كند تا از كردار و گفتار سرد آنان در بارهء ناخرسنديشان از پادشاهى او ، از ايشان رنجيده و نامهربان نباشد . بهرام كه با گوهر و دادگر بود زشت گفتارى آنان را بخشيد . آن گاه شهريار جشنى بزرگ و مجلسانه آراست . همهء بزرگان و سران سپاه و موبدان را به بزم خواند و همگان را به سزا نواخت . سپس كارآگهان را فرمود تا در سراسر ايرانشهر بگردند و هر كه را از يزدگرد ستم ديده بود به درگاهِ او بياورند تا بنوازد و نيكوييها كند . داستان بهرام با لنبك آبكش چنان شد كه شهريار روزى با گروهى از دليران به شكار شير رفت . در راه به پير مردى عصا به دست رسيد . پير به بهرام گفت : شاها ، در شهر ما دو مَردند يكى بينوا ، و او لنبك آب كش است . مردى است جوانمرد ، خوش گفتار ، مردم آميز و خنده‌ناك . هميشه در سرايش به روىِ همگان گشاده است . از بامداد تا نيمروز براى مردمان آب مىكشد ، و