حكيم ابوالقاسم فردوسى
538
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
لختى از آن آب بر سر افشاند بيماريش بشد و چون منى و گردنكشى كرد جانورى به مانند اسب از دريا بيرون آمد كه سرينش چون گور گرد ، پاهايش كوتاه ، چشمانش زاغ ، و سمهايش سياه بود . شاه سپاهيان را به گرفتن آن دستور فرمود . لشكريان و چوپانان نتوانستند . آن گاه يزدگرد خود آن را گرفت زرين بر آن نهاد و تنگش را بست اما همين كه خواست دمش را ببندد اسب آبى جفتهاى چنان بر سرش زد كه بىدرنگ جان سپرد . اسب آبى دگر بار در چشمه ناپديد شد . نشاندن بزرگان خسرو را به تخت پس از كشته شدن يزدگرد بزرگان و سران سپاه و موبدان همه در پارس گرد آمدند و انجمن كردند . موبد موبدان گفت : تا اين زمان ايران چنين پادشاه كه جز كشتن و شكنجه كردن و به رنج اندر انداختن مردمان كارى نداشته ، به خود نديده است و نبايد از تخمهء او كسى را به پادشاهى برگزينيم . سرانجام پس از رايزنى پيرى را كه پاكيزه جان و پاكيزه راى و روشن دل بود و خسرو نام داشت به پادشاهى برگزيدند . آگاهى يافتن بهرام گور از مردن پدرش بهرام چون از مرگ پدر و پادشاهى يافتن خسرو آگاه شد سخت غمين و دردمند گشت . پس از اين كه يك ماه به سوك پدر نشست نعمان به دستور منذر سپاهى گران آراست . آن گاه بهرام و منذر و نعمان با سى هزار مرد سپاهى رو به ايران نهادند . چون بهرام به جهرُم رسيد مهان ايران را به گفتگو خواند چون آمدند . نخواهيم گفتند بهرام را * دلير و سبكسار و خود كام را آمدن بهرام گور در جهرم و رفتن ايرانيان به نزد او و آن گاه كه منذر از بزرگان ايران پرسيد چرا از بهرام پر درد و بيزاريد ؟ گفتند از آنكه پدرش شهريارى بزهگر بود . دست و پاى بسيارى از مردم بىگناه را بريد زبان و گوش گروهى را ناكرده خطا كَند ، و چشم فراوان مردم بىگناه را با ميخ و تيغ درآورد گروه بسيارى را نيز از