حكيم ابوالقاسم فردوسى
510
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
يكى از كودكان چنان به نيرو گوى را به چوگان زد كه نزديك شاه افتاد . هيچيك از كودكان به دنبال گوى ندويدند اما اورمزد دليرانه پيش شهريار شتافت و پس از اين كه گوى را برگرفت پيش همسالانش بازگشت . اردشير را جرأت و جسارت وى خوش آمد ، و يكى از همراهانش را به آوردن كودك فرستاد . چون آمد به مهربانى از او پرسيد : پدر و مادرت كيستند و نام تو چيست ؟ كودك گفت : پدرم شاپور پسر تست و مادرم دختر مهرك نوشزاد است . شاپور ناچار در آمدن خود را به خانهء مهتر ده ، و آب كشيدن دختر را از چاه در هفت سال پيش به شاه عرضه داشت . اردشير شاد شد ، و چون به سراپرده درآمد چندان زر و گوهر بر سرِ اورمزد افشاند كه تا سرش انباشته شد . سپس به شكرانه آتشكدهها را به ديبا آراست و آيين سده و مهرگان و نوروز را تازه كرد و رونق داد . آن گاه در تدبير كار پادشاهى كوشيد . آيينهاى نيكو نهاد . هرگز به بىدانشان و خردان كارهاى بزرگ نمىسپرد . چون كارداران و حاكمان را به شهرها مىفرستاد آنان را به راستى و مردانگى و فرزانگى و پرهيز از آز و مال اندوزى و بيدادگرى اندرز مىداد . پيران جهان ديده ، مردمان با دانش و يادگير را گرامى مىكرد . به گاه لشكركشى سپاهيان را از دست يازيدن به چيز كسان برحذر مىداشت . اگر مايهدار يا پيشهورى در كار و پيشهاش خلل وارد مىآمد او را به دادن سرمايه دستگيرى مىكرد و اگر دهقانى به سبب نداشتن سرمايه و اسباب كشاورزى و چهار پاى كار كردن نمىتوانست به او سرمايه و آلت كشاورزى و چهار پاى مىداد . همگان را به يزدان مىخواند . چون سالش به هفتاد و هشت رسيد بيمار شد . دانست كه مرگش نزديك شده و روز عمرش به شبانگاه آمده است . و چون باور داشت كه به سبك پايى از اجل نمىتوان گريخت و با گران دستى با قدر نمىتوان آويخت شاپور را نزد خود خواند وى را پندها داد و گفت : سه چيز مايهء تباهى پادشاهى است بيدادگرى ،