حكيم ابوالقاسم فردوسى
508
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
گندى شاپور را به نام فرزندش بنا نهاد . اختر پرسيدن اردشير از كيد هندى چون شاپور باليد اردشير چنان به مهرش پاىبند شد كه دمى بىاو آرام نداشت . از روى ديگر روزى شهريار آسوده از جنگ نبود . اگر بر دشمنى پيروز مىشد ، دشمنى ديگر بر او روى مىنمود . روزى يكى از نزديكانش را نزد كيد هندى اخترنگر فرستاد تا از وى بپرسد كى از جنگ آسايش مىيابد . كيد هندى پس از آن كه اصطرلاب آورد و اختر گرفت گفت : هر زمان تخمهء شهريار با نژاد مهرك نوشزاد برآميزد جهان بر او آرام و دلخواه مىگردد . چون فرستاده بازگشت و شاه از پاسخ كيد هندى آگاه گشت . فرستاده را گفت هرگز مباد * كه من بينم از تخم مهرك نژاد به خانه درون دشمن آرم ز كوى * شود با بر و بوم من كينه جوى به زنى گرفتن شاپور دختر مهرك را از مهرك نوشزاد تنها دخترى از مرگ رَسته است . من او را هر جا باشد مىيابم و مىكشم ، از اين كه بزرگترين دشمن من مهرك بوده و نمىخواهم از نژاد او كسى زنده بماند . آن گاه چندين سوار را به جستجوى دختر مهرك به جهرم فرستاد . دختر چون از انديشهء شاه آگاه گشت از سراى خويش گريزان ، و در خانهء مهتر دِه پناهنده شد . در آن جا بباليد بر سان سرو سَهى * خردمند و با زيب و با فرّهى مر او را بدان بوم همتا نبود * به كشور چنو سر و بالا نبود چون مدتى روزگار بدين سان گذشت روزى اردشير و شاپور و گروهى از گرانمايگان به نخجير شدند و در جستجوى شكار به هر سو اسب مىتاختند . شاپور و چند تن از بزرگان به دشتى فراخ و خرم و پر از باغ رسيدند و اتفاق را به همان ده كه خانهء مهتر و دختر مهرك در آن بود درآمدند . شاپور خسته از سوارى بسيار ، و بىتاب از تشنگى ، به سراى مهتر ده شد . چون از اسب فرود آمد و آرام گرفت دخترى ديد به رُخ چون بهار كه با دلو از چاه آب برمىكشيد . دختر نزد شاپور آمد و به گرم رويى و