حكيم ابوالقاسم فردوسى
31
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
كه من رفتنىام سوى كارزار * ترا جز نيايش مبادايچ كار فرانك به شنيدن اين سخن آب در ديده گرداند . يزدان را ياد كرد ، و به زارى گفت : اى پروردگار مهربان يكتا ، فريدون را به تو سپردم ، بدِ جادوان را از جانش بگردان . رفتن فريدون به جنگ ضحاك فريدون آمادهء كارزار با ضحاك خون آشام شد . سالار نو را دو برادر بود : كيانوش و شادكام . هر دو به سال از او مهتر بودند ، اما وى دِليرتر ، بيخ ورتر ، كرم خيزتر بود . آن دو را گفت : بياريد داننده آهنگران * يكى گرز فرمود بايد گران آن دو به بازار آهنگران تاختند ، ديرى نپاييد هر كس از اين پيشه مايه داشت در درگاه فريدون جمع آمد : جهانجوى پرگار بگرفت زود * و زان گرز پيكر بديشان نمود نگارى نگاريد بر خاك پيش * هميدون بسان سر گاوميش آهنگران انباز ، و دست به كار شدند . ديرى نپاييد كه گرز ساخته و پرداخته شد . آن را پيش فريدون بردند . سالار نو به پاداش سيم و زر و جامهشان داد و گفت : اگر با اين گرزِ گران سرِ دشمن بدسگال را با خاك يكسان كنم هر آينه به شما چيزهاى گرانبها مىبخشم . فريدون در فرخ روز خرداد ، به كين جويى از دشمن پدرش راهى سرزمين تازيان شد . پيلان گردونه كش و گاوميشان بسيار توشهء سپاهش را از پيش مىبردند . دو برادرش نيز وى را همراهى مىكردند . سالار نو با سپاه انبوه در حالى كه دل همه از كينه آگنده بود منزل به منزل شتابان پيش مىرفتند . فريدون چون به اروند رود رسيد به رودبانان پيغام فرستاد چندان كشتى براى او بياورند كه سپاهيانش آسان از آب بگذرند . مهتر رودبانان