حكيم ابوالقاسم فردوسى

505

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

پادشاهى اردشير اردشير در بغداد بر اورنگ شهريارى نشست و تاج بر سر نهاد ، و گفت دادگرى گنج من است ، و كس اين گنج از من نيارد ستد * بد آيد ز مردم ز كردارِ بد چو خشنود باشد جهاندار پاك * ندارد دريغ از من اين تيره خاك جهان سر به سر در پناه من است * پسنديدن داد راه من است سرگذشت اردشير با دختر اردوان اردشير پس از كشتن اردوان دختر او را به زنى گرفت . دو پسر پادشاه اشكانى از بيم به هندوستان گريختند . بهمن پسر بزرگ پاره‌اى زهر به يكى از رازداران خود داد و گفت : اين زهر را نهانى به خواهرم بده و بگوى بر كشندهء پدر چنين مهربان مباش . برادر دو دارى به هندوستان * به رنج و بلا گشته همداستان دو در بند و زندان شاه اردشير * پدر كشته و زنده خسته به تير تو از ما گسسته بدين گونه مهر * پسندد چنين كردگار سپهر ؟ زهر را پنهان به شوهرت اردشير بخوران تا انتقام خون پدر را بگيرى . چون فرستادهء بهمن زهر و پيام بهمن را به همسر اردشير رساند دل