حكيم ابوالقاسم فردوسى
490
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
بخشيد ، و او را فرمود : اكنون تو و بيطقون ( اسكندر ) را با ده تن به پيامبرى نزد قيدافه مادرت مىفرستم . به او بگوى بايد به فرمان من درآيد ، و باژ و ساو دهد . رفتن اسكندر به پيامبرى سوى قيدافه قيدروش فرمان برد و با همراهان راهى اندلس شد . چون قيدافه از آمدن پسرش آگاه گشت وى را با سپاهى گران پذيره شد . پسر به ديدن مادر از اسب فرود آمد و بر او آفرين كرد آن گاه بلاها و رنجهايى را كه در شهر فريان بر او رسيده بود بر زبان آورد ، و گفت : اين گرانمايه مرد كه همراه من است ، من عروس را از مرگ رهاند ، و گرنه به فرمان شاه سرِ ما را جدا مىكردند ، و تن هر دو را به آتش مىسوختند . قيدافه فرستادهء خاص شاه را پيش خواند و نواخت و خوان و مجلسانه آراست . و چون نيكو در روى او نگريست و در نهان با چهرهاى كه نگارگر از اسكندر كشيده بود برابر كرد دانست هم او اسكندر است ، و وى را به نام خواند . اسكندر سخت نگران و در بيم شد ، و بر جان خويش انديشناك گشت ، اما قيدافه بر او مهربانيها كرد و گفت : پنددادن قيدافهاسكندر را مرا نيست آيين خون ريختن * نه بر خيره با مهتر آويختن چنان دان كه ريزندهء خون شاه * جز آتش نبيند به فرجام گاه تو ايمن بباش و به شادى برو * چو رفتى يكى كار بر ساز نو اما بايد اين راز را بر طينوش فرزند من همچنان پوشيده دارى ، از آن كه بادسار و كم انديشه است . او دختر فور را به زنى دارد و اگر بداند تو اسكندرى به كين خواهى فور با تو درمىآويزد و از خونريزى نمىپرهيزد . و نيز بايد سوگند ياد كنى و پيمان ببندى كه هرگز به فرزند و پيوند و شهر من گزند نرسانى . چاره نمودن اسكندر با طينوش از روى ديگر طينوش در انديشه شد كه فرستادهء اسكندر را به كين خواهى فور بكشد . چون قيصر از نيت طينوش آگاه شد بر جان خويش بيم كرد ، و به او گفت : اگر بر من گزند نرسانى دست اسكندر را