حكيم ابوالقاسم فردوسى
480
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
داراب همه را به سپاهيان بخشيد . آن گاه كارآزموده مردى دانا را به مرزبانى آن سامان برگزيد و پس از گرفتن باژ دو ساله بازگشت . رزم كردن داراب با فيلقوس و به زنى گرفتن دخترش چون روزگارى سپرى شد به جنگ فيلقوس قيصر روم رفت . نزديك عموريه دو سپاه با هم رويارو شدند و دو جنگ مهيب در سه روز در پيوست . به روز چهارم قيصر و سپاهيانش گريختند ، و در عموريه حصارى شدند ، و بسيارى از سپاهيان روم نيز به لشكريان ايران پناه آوردند . قيصر چون توان پايدارى در خود نديد دو صندوق پر از گهر شاهوار ، و بدره و بردهء بسيار به درگاه داراب فرستاد و جوياى آشتى شد . شهريار در اين كار با مهتران راى زد آنان گفتند : شهنشاه بر مهتران مهتر است * ز كار آن گزيند كجا بهتر است يكى دخترى دارد اين نامدار * به بالاى سرو و به رخ چون بهار بُت آراى چون او نبيند به چين * ميان بُتان چون درخشان نگين داراب به قيصر زينهار داد ناهيد او را خواستگارى كرد ، و باژ و ساو خواست . قيصر بدين مژده شادمان گشت و پيمان سپرد كه هر سال صد هزار تخم زرين هر يك به سنگينى چهل مثقال ، و با هر تخم گوهرى گرانمايه باژ و ساو دهد . دخترش را نيز به آيين تمام به درگاه داراب فرستاد . بازفرستادن داراب ، ناهيد را و زادن اسكندر از او ناهيد گرچه به زيبايى و تازه رويى و دلارامى تمام بود ، اما بوى بدِ دهانش شاه را بد آمد . پزشكان را به چارهگرى خواند . مهترِ آنان گياهى را كه سوزندهء كام بود و به رومى اسكندر نام داشت ، به كار گرفت ، و بوىِ بدِ دهان ناهيد را به سوزندگى كام از ميان برد . اما داراب از آن پس نيز به دختر قيصر مهر نَورزيد ، و وى را نزد پدرش بازگرداند . ناهيد از شهريار بار داشت اما از آن به هيچ كس سخن نگفت ، و چون بار نهاد از همه پوشيده داشت و او را اسكندر ناميد .