حكيم ابوالقاسم فردوسى

467

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

گفت : نزديك اين جا شكارگاهى است ديدنى ، كه ميش كوهى و آهو و گور بسيار دارد ، و آن كه را اسبى تكاور باشد آسان مىتواند شكار بسيار افگند . پيل تن را شوق شكار در گرفت . كمان كيانى به تركش نهاد ، و با زواره و چند تن از نامداران ، راهِ نخجير گاهى را كه در آن ده‌ها چاه آگنده به شمشير ، كنده ، و سرِ آنها را به خاشاك و خاك پوشانده بودند ، در پيش گرفت . چون رخش به يكى از آن چاه‌ها رسيد از بوى خاك ِ نوِ سرِ چاه درنگ كرد ، و زمين را به نعل خود خراشيد . پيل تن بر رخش نهيب زد . اسب چون گام پيش نهاد در چاه افتاد و شكمش از تيزى شمشيرهاى درون آن دريده شد . تهمتن كه همهء اندامش به سختى مجروح شده بود به رنج بسيار خويش را تا نزديك سرِ چاه بالا كشيد . چون به پيرامون نگريست شَغاد بدانديش و فتنه‌ساز را ديد . دانست كه آن همه بلا او انگيخته است . در آن هنگام سپهدار كابل از راه درآمد ، و به پيل تن گفت : چگونه به چاه درافتادى ؟ بمان تا پزشكان به درمانت بياورم . كشتن رستم ، شغاد را و مردن تهمتن چنين داد پاسخ بدوى * كه اى مردِ بد گوهر چاره‌جوى فراوان نمانى سرآيد زمان * كسى زنده برنگذرد به آسمان نه من بيش دارم ز جمشيد فر * كه بريد بيور ميانش به ارّ فرامرز پور جهان بين من * بيايد بخواهد ز تو كين من آن گاه به شَغاد گفت : اكنون كه چنين بد به من رسيد كمان مرا با دو تير پيشم بنه تا اگر شيرى در پى شكار به اين جا آمد ، و قصد دريدنم كرد ، آن را به تير دور كنم . وى چون پيل تن را مجروح و ناتوان ديد بر او خنديد و تير و كمان را نزديك او نهاد . تهمتن به سختى كمان را برگرفت ، و چون شَغاد دانست كه قصد او كرده خود را در پناه درخت چنار كهنى كه از سالمندى ميانش تهى شده بود گرفت . رستم درخت و برادر را با تير به هم دوخت . آن گاه يزدان را سپاس گفت كه پيش از جان سپردن كين خود را از برادرِ زشت‌كارش گرفته است . تهمتن - و