حكيم ابوالقاسم فردوسى

461

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

تو آنى كه گفتى كه رويين تنم * بلند آسمان بر زمين برزنم من از دست تو هشت تيرِ خدنگ * بخوردم نناليدم از نام و ننگ به يك تير برگشتى از كارزار * بخفتى بر اين بارهء نامدار هم اكنون به خاك اندر آيد سرت * بسوزد دل مهربان مادرت پس از دمى چند اسفنديار از اسب به زير افتاد و بىهوش گشت . چون به خويشتن آمد سرِ تير را گرفت و بيرون كشيد . پشوتن و بهمن به شنيدن اين خبر پياده از لشكرگاه پيش اسفنديار شتافتند . بهمن خاك بر سر افشاند . پشوتن جامه دريد . گريست . مويه كرد و : همى گفت زار اى يل اسفنديار * جهانجوى و ز تخمهء شهريار كه بركَند اين كوه جنگى ز جاى ؟ * كه افگند شير ژيان را ز پاى ؟ كجا شد دل و هوش و آيين تو ؟ * توانايى و اختر و دين تو ؟ كجا شد به رزم آن نكوساز تو ؟ * كجا شد به بزم آن خوش آواز تو ؟ كه خورشيد تابنده را تار كرد ؟ * كه شاه سرافراز را خوار كرد ؟ كه بنشاند اين شمع افروخته ؟ * كزو شد همه دودمان سوخته اندرز كردن اسفنديار رستم را اسفنديار جواب داد : سرنوشت و تقدير چنين بود . سرانجام تن ِ هر كس را خاك بستر است . فريدون و هوشنگ و جم كجا شدند ؟ نياكان ما رفتند و جاى خويش به ما سپردند . ما نيز مىرويم تا ديگران جاى ما را بگيرند . و چون پيل تن كنارش نشست ، اسفنديار به او گفت : از تو بر من ستم نرفت نه تو گُناه‌گارى ، نه سيمرغ ، و نه تير و كمان . پدرم براى اين كه لشكر و تاج و گنج برايش بجا ماند ، مرا گفت برو سيستان را بسوز ، و رستم را دست بسته به درگاه من بياور . اكنون آنچه سرنوشت من بود روى نمود . هيچ كس را بر راز و كارِ چرخ آگاهى نيست . اكنون اى تهمتن ، وصيت مرا گوشدار و بپذير . پسرم بهمن را با خود بزابلستان ببر و چندان كه مىتوانى به او نيكويى كن . آرايش كارزار ، و نشستنگه بزم و رزم و شكار ، و زخم چوگان و گوى ، و هنرهاى ديگر را به او بياموز . رستم اين