حكيم ابوالقاسم فردوسى

456

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

بيغوله‌اى پنهان شو . وقتى از يافت تو نااميد شد ، و پيش پدرش بازگشت ، بر رخش بنشين و به درگاه گشتاسب بشتاب چو بيند ترا كى كُند كار بد ؟ * خود از شاه ايران بدى كى سزد ؟ رستم جواب داد : اى جهان ديده مردِ دل آگاه ، من از كاموس و خاقان چين هرگز بيم به دل راه ندادم ، چگونه بر خويشتن بپسندم كه از برابر اسفنديار بگريزم ؟ به يارى يزدان پاك پناه مىبرم ، و از گشتاسب و اسفنديار نمىهراسم . اگر فردا به كارزار درآيد ، در آوردگاه راه را بر او مىبندم ، كمرگاهش را مىگيرم و چنان كه آسيب نبيند وى را از كوهه مىربايم ، بر تختش مىنشانم ، و پس از اين كه سه روز به خدمتش كوشيدم با هم پيش گشتاسب مىشتابيم . جنگ رستم با اسفنديار روز ديگر چون خورشيد دميد ، رستم سليح نَبرد پوشيد . كمند به فتراك بست از رود هيرمند گذشت ، و جنگ را آماده شد . چون زمانى به نيزه با هم در آويختند سنانهاى هر دو شكست ، ناچار دست به شمشير بردند و چندان به هم آختند كه تيغها شكسته شد ، آن گاه با گرز به هم حمله بردند و چندان كوشيدند كه دستهء گرز هر دو شكست ، و دستهاشان از كار درماند . سپس دوال كمر يكديگر را گرفتند و چندان بنيرو سوى خويشتن كشيدند كه كف دهانشان آميخته با خاك و خون ، و جامهء رزم و برگستوان هر دو چاك چاك شد . كشته شدن پسران اسفنديار از دست زواره و فرامرز چون زمان جنگ دراز شد و رستم تا ديرگاه از رزمگاه بازنگشت ، زواره با سپاه نزد ايرانيان شد ، و پرسيد رستم كجاست ؟ چون جواب دُرست و روشن نشنيد لب به دشنام دادن گشود . نوش آذر پسر اسفنديار بر او برآشفت و گفت : اى سگزى بىخرد ، اسفنديار ما را نفرمود كه با شما بجنگيم اما اكنون كه تو به درشتى و جنگ پيش دستى كردى ، باش تا سزاى خود بينى . بدين گونه از دو سو سپاهيان در هم آويختند . در گير و دار نبرد نوش آذر به دست زواره و مهرنوش به دست فرامرز كشته شد .