حكيم ابوالقاسم فردوسى
454
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
رويين دژ را با همهء استوارى كه داشت ويران كردم . رستم گفت : چه نازى بدين تاج گشتاسبى * بدين ياره و تخت لهراسبى كه گويد برو دست رستم ببند ؟ * نبندد مرا دست چرخ بلند من از كودكى تا شدستم كهن * بدين گونه از كس نبردم سخن اسفنديار از تيزى و خشم رستم به خنده درآمد . گفت از بسيار كس شنيدهام كه بازوانت چون ران شير نيرومند است ، و بر و يالَت چون اژدها ، و ميانت چون ميان پلنگ باريك است . اسفنديار به هنگام گفتن اين سخنان چنان انگشتان رستم را ميان چنگش فشرد كه از زير ناخنهايش آب زرد بيرون ريخت . اما پيل تن خم به ابرو نياورد . آن گاه رستم دست اسفنديار را چنان در چنگش فشرد كه چهرهء او چون خون سرخ شد . سپهبد خنديد و گفت : اى تهمتن نامدار ، امروز به مى خوردن بنشين كه فردا به هنگام نبرد چنان با نيزه ترا از پشتِ زين بر زمين افگنم كه از آن پس جنگيدن نتوانى . دستهايت را مىبندم و پيش شاه مىبَرَم و چندان خواهشگرى مىكنم كه بر تو ببخشايد . پيل تن بر او خنديد و گفت : كجا جنگ جنگاوران ديدهاى و زخم پهلوانان چشيدهاى ؟ فردا چون به ميدان رزم درآيم ترا از كوههء زين بر مىگيرم پيش زال مىبَرَم آنجا بر تختِ عاج مىنشانمت ، و تاج بر سرت مىنهم در گنج مىگشايم ، و سپاهيانت را از زر و سيم و گوهر بىنياز مىكنم . بدان و باور كن گشتاسب ترا از آن گرد گيتى مىدواند كه از پيرامن خود دور كند . از آن ترا به زابلستان فرستاد كه مىدانست هماورد تو منم . از من بر تو گزند رسد و او آسوده خاطر همچنان پادشاهى كند . مكن شهريارا جوانى مكن * چنين بر بلا كامرانى مكن ز يزدان و از روى من شرم دار * مخور بر تن خويشتن زينهار