حكيم ابوالقاسم فردوسى
427
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
به او آيين سپاهيگرى و رزمندگى بياموزد ، وى را جانشين خويش شمارد ، و پسر بدين همه خرسند نباشد ، و در نهان خواهد بر پدر بياشوبد ؟ سر از تنش برگيرد ، و خود پادشاه شود ؟ موبدان گفتند : از اين خام تر كارى نيست . جهاندار گفت : اين اسفنديار پسر من است كه بر آن سَر اَست مرا بكشد ، و بر اورنگ خسروى برآيد پسر گفت : اى شاه آزاده خوى * مرا مرگ تو كى بود آرزوى ندانم گناه من اى شهريار * كه كردستم اندر همه روزگار به جان تو اى خسرو كامران * كجا بردم اين خود به دل در گمان و ليكن تو شاهى و فرمان تراست * تراام من و ، بند و زندان تراست سخن اسفنديار در دل گشتاسب كارگر نيفتاد . به فرمان شاه آهنگران با زنجيرهاى گران دست و پاى پهلوان را به هم بستند . وى را بر پيلى نشاندند ، به گنبدان دژ بردند ، و در آنجا در بند كردند . چون روزگارى سپرى شد ، گشتاسب به سيستان رفت . شاهِ نيمروز با دستان پير و مهتران و نامداران آن كشور به پيشبازش شتافتند . وى را به زابل بردند ، و همه بندهوار به خدمتش كوشيدند . شاه زند و اوستا به ايشان آموخت ، و دو سال در آن جا به شادى و آسايش گذراند . رفتن گشتاسب به سيستان و سپاه آراستن ارجاسب بار ديگر از روى ديگر چون خاقان چين از رفتن گشتاسب به سيستان و در بند شدن اسفنديار آگاه شد ، و دانست كه در بلخ جز لهراسب و هفتصد تن موبد هيچ مرد سپاهى نيست شادمان شد ، و سران سپاهش را گفت : اكنون هنگام كين خواستن است بىدرنگ سپاهى گران فراهم آوريد تا بر ايران زمين بتازيم ، و همه را از دم تيغ بگذرانيم . ديرى نگذشت ارجاسب سپاهى عظيم آراست ، و به سپهدارى كهرم پسر بزرگ خود راهى بلخ كرد . همين كه سپهدار تركان تازان و كينهخواه به بلخ نزديك ،