حكيم ابوالقاسم فردوسى

412

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

بزرگى و هيبت آن در شگفت مىشوى . به زن خواستن اهرن دختر سوم قيصر را قيصر و بسيارى از مردم به نظارهء كشتهء گرگ مهيب رفتند و همه انگشت تعجب به دندان گزيدند . همان روز قيصر روم دخترش را به ميرين داد . اَهرن يكى ديگر از گردان روم به قيصر پيام فرستاد كه من به گوهر و هنر و تيغ و گنج و چيزهاى ديگر بر ميرين سَرَم و خواستگار دختر كوچكت هستم . قيصر جواب فرستاد : تو نيز بايد كارى بزرگ بكنى تا به مراد رسى . در كوه سقيلا اژدهايى بزرگ است كه از او به مردم و كشور بلاها مىرَسَد . اگر آن را كشتى دخترم را به تو مىدهم . اَهرن پس از شنيدن اين جواب به خود گفت : قيصر مردى ساده و زود باور است ، و نمىداند ميرين چنان دلير و نيرومند نيست كه چنان كار پر خطر از دست و شمشيرش برآيد . بايد پيش ميرين بروم و بپرسم آن كار را چه چاره كرده است . به ايوان ميرين رفت و به او گفت : مرا آرزو دختر قيصر است * كجا روم را سر به سر افسر است چو گفتم به پاسخ چنين داد باز * كه بر كوه با اژدها رزم ساز اگر بازگويى تو اين كارِ گرگ * بوى مَر مرا رهنماى بزرگ ميرين به شنيدن اين سخن به خود گفت : سرمايهء مردمان راستى است اگر من اين راز را از او پنهان دارم بىگمان روزى آشكارا مىگردد ، و من شرمسار مىشوم ، افزون بر اين اَهْرَن دليرى آزاده و نيكوكار و خوشخوست ، و مرا هرگز از او گزندى نمىرسد . پس به او گفت : بايد سوگند ياد كنى رازى را كه به تو مىگويم هرگز پيش هيچ كس بر زبان نياورى . اَهرَن سوگند ياد كرد . آن گاه ميرين به هيشوى نوشت : اَهرن آزاده جوانى نژاده و با گوهر است مىخواهد دختر كوچك قيصر را به زنى بگيرد . قيصر پيمان بسته اگر او اژدهاى بزرگى را كه همهء مردمان از او در بيم و رنجند بكشد ، دخترش را به او بدهد . اين كار خطرمند از او برنمىآيد . پيش من آمد و چاره‌گرى جُست . من راز كشته