حكيم ابوالقاسم فردوسى

403

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

برين هم نشست اندرين هم سراى * همى دارشان تا تو باشى به جاى پذيرفت لهراسب زو هر چه گفت * كه چون ديده‌شان دارم اندر نهفت آن گاه شهريار از پرده سراى به درآمد و به رفتن روى نهاد . دستان و رستم و گودرز و گيو و بيژن و گستهم و فريبرز و طوس نيز با وى رفتند . چندان ره سپردند تا به كوهى رسيدند . چون شب سپرى شد و خورشيد سر زد هزاران زن و مرد خروشان و نالان پيش شاه شدند همى گفت هر كس كه شاها چه بود * كه روشن دلت شد پر از داغ و دود گر از لشكر آزار دارى همى * مر اين تاج را خوار دارى همى بگوى و تو از گاه ايران مرو * جهان كهن را مكن شاه نو بدرود كردن كيخسرو به كنيزكان خود شاه مردم و موبدان را به مهربانى و گرمى بازگرداند . آن گاه مهتران را گفت : راهى دراز و بىآب و گياه در پيش است ريگزار است و دشوار گذر . شما نيز باز گرديد و به جايگاه خود شويد . دستان و رستم و گودرز فرمان شاه را پذيرفتند ، اما طوس و گيو و فريبرز و بيژن و گستهم شهريار را تنها رها نكردند و يك روز و يك شب با او برفتند . در راه چشمه‌اى پديد آمد . بر كنار آن فرود آمدند . چون پاسى از شب گذشت شهريار در آب روشن چشمه سر و تن را شست و در دل با يزدان نيايش كرد . آن گاه به همراهان گفت : شما اين جا بمانيد و به شبگير باز گرديد كه از اين پس مرا تا جاودان نخواهيد ديد . پهلوانان با درد و اندوه بخفتند . سپيده‌دمان كىخسرو ناپديد شد . مهتران هر سو به جستجو درآمدند ، و وى را نيافتند . به كنار چشمه بازآمدند و چيزى كه بود بخوردند ، و از بسيارى خستگى خوابيدند . ديرى نپاييد كه ابرى سياه آسمان را پوشاند . بادى سخت وزيدن گرفت ، و برفى سنگين باريد . پهلوانان از آن برف رهايى نيافتند . يكايك زير انبوه برف ماندند و جان سپردند . رستم و زال و گودرز يك هفته در آن كوهسار چشم به راه بازگشتن ايشان دوختند . روز هشتم چون از بازگشتن و زنده ماندنشان نااميد شدند گريان و دردمند