حكيم ابوالقاسم فردوسى

401

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

ايزدى چگونه ترا مكافات بدهد . حال دستان به شنيدن سخن شهريار بگشت و گفت : اى شاه يزدان پرست ز من بود تيزى و نابخردى * تويى پاك و فرزانهء ايزدى اگر ديو گُم كرده راه مرا * سزَد گر ببخشى گناهِ مرا شاه دستان را به مهر در بر گرفت . وى را كنار خويش نشاند و نواخت . آن گاه شهريار فرمود سراپرده و درفش به هامون زَنَند و زال و رستم و طوس و گودرز و گيو و بيژن و گرگين و ديگر بزرگان و دليران در آن جا فراهم آيند . چون چنين كردند شهنشاه بر تخت زرين نشست گرزهء گاو پيكر بر دست گرفت ، و به آواز گفت : اى نامداران و مردان كار ، خردمندان مىدانند كه نيك و بد روزگار مىگذرد همه رفتنى هستيم ، و هيچ كس را عمر جاودان نيست . من نيز دل از اين سراى سپنج كَندَم ، و از يزدان پاك آرزو كردم مرا به مينو ببرد و زود باشد كه مُراد يابم . اكنون نوبت آن است آنچه دارم به شما مهتران ببخشم . اندرز كردن خسرو گودرز را چون پهلوانان و بزرگان از كىخسرو اين سخنان شنيدند در شگفت شدند . پس از سپرى شدن يك هفته ، شاه بىياره و طوق و تاج بر گاه نشست . بزرگترين گنجهايش را به گودرز سپرد و به او گفت : اى پهلوان پير و روشندل ، اين گنج را در كارِ آباد كردن رباطهاى ويران ، ترميم آبگيرها و پلهاى نيمه خراب ، دستگيرى به كودكانى كه پدر و مادر خود را از دست داده‌اند ، زنان بىشوهر ، پيران ِ از كار افتاده ، نيازمندان ، روشن نگهداشتن آتشكده‌ها ، داير كردن چاهسارهايى كه بر اثر گذشت زمان بىآب شده‌اند صرف كن . گنج عروس را به گيو و زال و رستم بخشيد همهء جامه‌هاى تنش را به رستم داد . ياره و طوق و جوشن و گرزش را به گستهم ، اسبانش را به طوس ، و سليح نبردش را به گيو بخشيد . ايوان و خرگاه و پرده سرايش را به