حكيم ابوالقاسم فردوسى
397
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
خواندن ايرانيان ، زال و رستم را يك هفته همچنان به نيايش پروردگار گذراند و چون بيش از آن توانش نبود روز هشتم از پرستش گاه به كاخ بازگشت . طوس و گودرز و گيو و گرگين و بيژن و رهام و شيدوش و زنگهء شاوران و گستهم و ديگر سران سپاه و بزرگان كه از غيبت طولانى شاه در شگفت و نگران شده بودند به ديدنش شاديها كردند و گفتند : پس از اين مدت دراز كه پيوسته در جنگ با دشمنان كوشيدى و سراسر گيتى را زير فرمان آوردى ، اكنون گاه آن است كه به شادى و خرمى بنشينى ، و از جهان برخوردى ، از چه رو پژمرده و نگران شدهاى ؟ گر از ما به چيزى بيازرد شاه * و ز آزار او هست ما را گناه بگويد به ما تا دلش خوش كنيم * پر از خون رخ و دل پر آتش كنيم و گر دشمنى دارد اندر نهان * بگويد به ما شهريار جوان شاه پاسخ داد : مرا از شما هيچ رنج در دل نيست و دشمنى نيز ندارم . اكنون نوبت آنست كه شما تيغها در نيام كنيد و به جاى رفتن به رزمگاه و آختن شمشير و تير مجلسانه بياراييد ، و به شادى و خرمى بنشينيد . اما من يك هفته پيش يزدان به پاى بودم و از او آرزو كردم اكنون كه همهء مرادهايم را برآورده مرا نزد خود بخواند . آن گاه به سالار بار گفت : هيچ كس از خويش و بيگانه را رها مكن كه به بارگاه درآيد . و چون شب در رسيد دگر بار به جاى پرستش آمد ، به دادار دارنده نيايش كرد ، و همى گفت كاى برتر از برترى * فزايندهء پاكى و بهترى تو باشى به مينو مرا رهنماى * چو من بگذرم زين سپنجى سراى چون يك هفته سپرى شد و شاه روى ننمود ، همهء بزرگان و پهلوانان انجمن كردند و از دگرگون شدن رفتار شهريار با هم راى زدند . چارهگرى را گودرز پسرش گيو را به زابلستان فرستاد تا به زال و رستم بگويد كه شاه از نيايش و پرستش يزدان سر برتافته و به گمراهى گراييده