حكيم ابوالقاسم فردوسى
393
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
هيچ جا نشان از او نيافتم . اگر دگر بار سپاه فراهم آورد و به گنگ دِژ درآيد همهء كوششهايى كه كردهايم و رنجهايى كه كشيدهايم بر باد مىرَود . كىكاووس در جواب گفت : چاره جز پناه بردن و يارى خواستن از يزدان دانا نيست . بايد به آتشكدهء آذرگشسب برويم ، در آن جا به نيايش بپردازيم ، باشد كه پاك يزدان ما را به جايى كه شاه توران پناه جسته رهنمون شود . آن گاه هر دو سر و تن شستند ، جامهء سپيد و پاك در بر كردند و به آتشكده رفتند . در آن جا زانو بر زمين زدند و جهان آفرين را به صدق و ارادت نيايش كردند . چو خسرو به آب مژه رخ بشست * برافشاند دينار بر زند و اُست به يك هفته بر پيش يزدان بدند * مپندار كآتش پرستان بدند كه آتش بدان گاه محراب بود * پرستنده با ديده پر آب بود گرفتار شدن افراسياب بر دست هوم از نژاد فريدون از روى ديگر افراسياب پيوسته بر جان خود بيمناك بود . هر روز ناآرام و بىقرار از جايى به جايى مىرفت ، و از بسيارى ترس و درد خور و خواب نداشت . سرانجام به بَردع رسيد . بر ستيغ كوه نزديك آن جا غارى ديد كه از بلندى بسيار نه باز مىتوانست بر سرِ آن كوه بپَرَد ، و نه پاى شير و گراز بدان جا رسيده بود . افراسياب آن غار را براى زيستن جايى امن و خوب يافت . از هر گونه خورش بدانجا برد و آرام گرفت . اتفاق را « هوم » نيكمرد پارسايى كه از تخمهء فريدون بود در سرِ آن كوه به سر مىبُرد ، و در كار نيايش پاك يزدان روزگار مىگذراند . روزى هوم نيايش كنان بر سر كوه رفت . چون از در غار گذشت نالهاى شنيد كه : اى برگشته بخت شوريده حال ، روزگارى تُرك و چين به فرمان تو بود . سپاهيان بسيار و گنجهاى فراوان داشتى ، همهء پادشاهان از شكوه و سطوت تو بر خود مىلرزيدند . بر و بوم و بزرگى و تخت و كلاهت چه شد ، و سپاهيانت كجا رفتند ؟ چگونه شد كه از كاخ به غارى تاريك درافتادى ؟