حكيم ابوالقاسم فردوسى
375
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
تاخت . چون به بيژن رسيد عنان اسبش را كشيد و به او گفت : نمىخواهى كه روزى خاطرم از سوى تو آسوده باشد ؟ چرا هميشه در پى آزار دل منى ؟ و در پيرانه سرى دمى آرامم نمىگذارى ؟ از اين كار به خاطر رضاى دل من درگذر . بيژن گفت : اى پدر ، گستهم چندين بار در جنگ با دشمن به يارى من آمده ، و چند بار مرا از خطر رهانده است اكنون سزاوار نيست كه وى را تنها رها كنم . بدين سخن زبان گيو بسته ماند . پسرش را به يزدان سپرد و بازگشت . بيژن تازان در پى گستهم رفت ، مبادا كه از تركان بر او گزندى رسد . كشته شدن لهاك و فرشيدورد به دست گستهم از روى ديگر چون لهّاك و فرشيدورد تازان در مدت يك ساعت هفت فرسنگ تاختند به بيشهاى رسيدند پر آب و پر سبزه و درخت . به نخجير كردن رو نهادند ، و چون شكار بسيار افگندند كباب كردند و به خوردن نشستند . پس از سپرى شدن ساعتى لهّاك خوابيد و فرشيدورد به پاسبانى او پرداخت . در آن وقت گستهم به آن جا رسيد . اسبش چون بوى اسبان شنيد خروش برآورد . اسبان دو ترك نيز شيهه كشيدند . فرشيدورد به شنيدن صداى اسب گستهم از جا جست ، لهّاك را از خواب برانگيخت و گفت هلا زود بشتاب كامد سپاه * از ايران و بر ما گرفتند راه نشستند بر اسب هر دو سوار * كشيدند پويان از آن مرغزار گستهم از پى آنان تاخت . دو مرد تُرك او را ديدند و شناختند و چون دريافتند كه تنهاست ، درنگ كردند تا گستهم به آنان نزديك شد . وى نعره بركشيد و بر ايشان تير باريدن گرفت . چون فرشيدورد به جنگ اندر آمد ، گستهم چنان تيغ بر سرش نواخت كه خون و مغزش با هم درآميخت . از اسب نگون شد ، و در دم جان سپرد . لهّاك وقتى برادر را