حكيم ابوالقاسم فردوسى

361

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

گفت : ز تركان ترا بخرد انگاشتم * از اين سان كه هستى نپنداشتم كه تنها بدين رزمگاه آمدى * دلاور به پيش سپاه آمدى اگر جان بر سرِ غرور و بىخردى نباختى بر خويش مناز كه سپهدار فرمان جنگ نمىدهد . هومان تيره خرد جواب داد بيهوده بهانه ميار تو مرد جنگ نيستى و اين نيزه كه به دست دارى دوكى ماند كه پير زنان براى رشتن به كار مىگيرند . از سوى ديگر چون پيران از كار هومان آگاه گشت از تيره رايى و خيره‌سرى وى دلش به جوش آمد و گفت : سبكسار تندى نمايد نخُست * به فرجام كار انده آرد درست زبانى كه اندر سرش مغز نيست * اگر در ببارد همان مغز نيست چو هومان بدين رزم تندى نمود * ندانم چه آرد به فرجام سود جهان داورش باد فرياد رس * جز اويش نبينم همى يار كس رزم خواستن هومان از فريبرز هومان سپس از قلب لشكر گذشت ، با فريبرز رو يا رو شد و او را به هماوردى خواست . فريبرز نيز گفت كه گودرز فرمان جنگ نمىدهد ، و اگر مرا دستور بود زبانت را از كامت بيرون مىكشيدم ، و سرت را از تن جدا مىساختم . آن گاه هومان ِ سبكسر ، نزديك گودرز آمد و بانگ برآورد كه شنيدم همه هر چه گفتى به شاه * و زان پس كشيدن سپه را به راه كه گر چشم من در گه كارزار * به پيران فتد زو برآرم دمار چو شير ژيان لشكر آراستى * همى بآرزو جنگ ما خواستى كنون از پس كوه چون مستمند * نشستن به كردار غَرْم نژند چنين بود پيمانت با شهريار * كه بر كينه در كوه گيرى حصار رزم خواستن هومان از گودرز و چون گودرز يا يكى از پسرانش را به هماوردى طلبيد سپهدار خويشتندارى از دست نداد ، و جواب گفت : چو در پيش من بر گُشادى زبان * بدانستمت آشكار و نهان