حكيم ابوالقاسم فردوسى
358
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
يازيدهاند ، و همهء آنان را مىشناسم و نامشان را مىدانم دست بسته تسليم من كن ، و نيز آنچه اسب و گوهر و ديبا و دينار و شمشير و ديگر آلات جنگ سياوش همراه خود به توران آورده ، به ايران بازگردان . همچنين پسرت و دو برادرت را به گروگان به دربار ايران بفرست تا ميان دو كشور آشتى برقرار گردد . اگر اين نمىتوانى از دربار افراسياب مهر ببُر ، و با بستگانت به ايران بيا ، تا از شهريار ما نكوييها ببينى . اگر اين نيز نمىخواهى سپهدارى را رها كن ، و از جنگ با ايران بپرهيز و اگر آنچه گفتم ترا خوش نمىآيد و سوداى جنگ در سر دارى بىگمان به فرجام پشيمان مىشوى ، و رفتن گيو به ويسهگرد به نزديك پيران پشيمانى آن گه نداردت سود * كه تيغ زمانه سرت را درود گيو شتابان خود را به ويسه گرد كه جايگاه پيران و سپاهيانش بود رساند ، و پيام گودرز را به او گفت . پيران با پيكى تيز رو پيام سپهدار ايران را به افراسياب رساند ، و شاه توران به او جواب داد : نه گودرز بايد كه ماند نه گيو * نه فرهاد و گرگين نه رُهام نيو كه بر ما سپاه آمد از چهار سوى * همى گاه توران كنند آرزوى بيارم سواران تركان كنون * همه شهر ايران كنم جوى خون پيران به شنيدن اين جواب جوياى جنگ شد و به گيو آن گهى گفت برخيز و رو * سوى پهلوان سپه باز شو بگويش كه از من تو چيزى مجوى * كه فرزانگان آن نبينند روى مرا مرگ بهتر از آن زندگى * كه سالار باشم كنم بندگى و ديگر كه پيغام شاه آمدست * به فرمان جنگم سپاه آمدست رده بركشيدن هر دو سپاه چون گيو پيش پدر بازگشت و پاسخ پيران را گفت سپهبد براى رويارو شدن با دشمن سپاه آراست . ديدهبانان نيز بر ستيغ كوهها گماشت شب و روز گردن برافراخته * از آن ديدگه ديدهبان ساخته