حكيم ابوالقاسم فردوسى

353

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

است . به جنگ بكوش . در و بند زندان بيژن را شكستم و اينك وى را ببين كه به جنگ تو آمده است . آن گاه بيژن خروش برآورد : اى ترك بد گهرِ تيره هوش ، يادت مىآيد كه بر تخت نشسته بودى و مرا دست بسته به پاى داشته بودى ؟ اكنون بنگر كه در شمشيرزنى گشاده دستم . افراسياب از نهيب گردان از جاى برانگيخت ، و بانگ بر نگهبانان زد كه مگر خفته‌ايد . از هر سو راه بر جنگ جويان ببنديد ، و آنان را به دام آوريد . از هر جانب خروش و تكاپو برخاست . هر كس از سپاه توران پيش آمد تهمتن سرش را انداخت . افراسياب از كاخ گريخت . رستم با شتاب تمام به اردوگاه خود و سپاهيانى كه چشم به راه رسيدن وى بودند پيوست ، و به گردان و لشكريان گفت : بىگمان افراسياب به زودى با لشكرى گران به جنگ ما مىشتابد . شما آمادهء نبرد باشيد . روز ديگر سواران توران گشاده كمر * به پيش سپهدار بر خاك سر كز اندازه بگذشت ما را سُخُن * چه افگند بايد بر اين كار بُن به ايران به مردان نخوانندمان * زنان كمر بسته دانندمان سپهدار توران به شنيدن اين سخنان جنگ را آماده شد . سپاهى گران گرد آورد ، و در پى تهمتن و گردان تاخت . رستم منيژه را با بنه و بارها از پيش فرستاد . خود جامهء كارزار پوشيد ، و به سران ِ سپاه و گردان و لشكريان گفت : هنرها كنون كرد بايد پديد * بدين دشت كينه ببايد كشيد بياراست رستم يكى رزمگاه * كه از گرد اسبان جهان شد سياه آمدن افراسياب به جنگ رستم چون افراسياب به ايرانيان نزديك شد ، و آن سپاه آراسته و آماده و پيگار جوى را ديد غمى گشت . از سر ناچارى سواران خود را برابر سپاهيان ايران بداشت . رستم چون وى را ديد فغان كرد كاى ترك شوريده‌بخت * كه ننگى تو بر كشور و تاج و تخت ترا چون سواران دل جنگ نيست * ز گردان لشكر ترا ننگ نيست