حكيم ابوالقاسم فردوسى
351
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
چاه آمد و گفت : پيام ترا رساندم . شاد باش ، همان كس است كه مىگفتى . او مرا گفت به روز انبوهى هيمه بر سر چاه فراهم آورم و چون شب فرا رسد بيفروزم تا روشنى و شعلهء آتش رهنماى او سوى چاه باشد . بيژن به شنيدن اين مژده سوى كردگار جهان كرد سر * كه اى پاك بخشندهء دادگر ز هر بد تو باشى مرا دستگير * تو زن بر دل و جان بدخواه تير مگر بازيابم بر و بوم را * بمانم به خاك اختر شوم را و تو اى مهربان ، كه به خاطر من رنج بسيار كشيدى ، و تاج و تخت و كمر و گنجها و پدر و مادر و خويشان خود را به خاطر من رها كردى ، و هرگز از تيماردارى من روى ترش نكردى اگر از اين بند رها گشتم به پاداش آن همه مهربانيها و تيمارداريها تا زندهام چون پرستندهاى سر به فرمان تو خواهم بود . برآوردن رستم بيژن را از چاه آن گاه منيژه به گرد آوردن هيزم شتاب كرد ، و چون شب فرا رسيد آتش برافروخت . تهمتن رومى زره را بر تن راست و ايزد پاك را نيايش كرد . سپس با هفت تن گردان همراهش كه همه آمادهء جنگ بودند سوى چاه روانه شدند . چون بدان جا رسيدند و سنگ عظيم اكوان ديو را ديدند پيل تن به آن هفت دلير گفت : به نيروى بازوى هم آن سنگ را از سر چاه برگيرند . گردان نيروى بسيار كردند ، خسته و درمانده شدند ، و سنگ از جاى نجنبيد . چون از ايشان نااميد شد خود به يزدان پاك پناه برد ، زور بازو از او خواست و به يك قوت آن سنگ عظيم را از سرِ چاه برداشت و به بيشه در افگند . آن گاه به دو گفت رستم كه بر جان تو * ببخشود بخشنده يزدان تو كنون اى خردمند فرخنده خوى * مرا مانده از تو يكى آرزوى به من بخش گرگين ميلاد را * ز دل دور كن كين و بيداد را بيژن به درد و اندوه فراوان گفت : اى پهلوان ، اگر مىدانستى كه