حكيم ابوالقاسم فردوسى

343

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

كه بيژن بجايست خرسند باش * بر اميد گم بوده فرزند باش تو شو دل بدين كار غمگين مدار * من او را همانا بسم خواستار گيو با دل دردمند و پر اندوه ، و ديدگان اشكبار از پيش شاه رفت و چون گرگين به درگاه خسرو رسيد زمين بوسيد ، وى را نماز برد دندانهاى گرازان را پاى تخت نهاد ، و چون شهريار از چگونگى گم شدن بيژن پرسيد گرگين در حالى كه از بيم رخش زرد و تنش لرز لرزان بود ياوه‌گوييهاى تازه كرد . شاه گفت : اگر از يزدان نمىهراسيدم سرت را چون سر مرغ از تن جدا مىكردم . آن گاه به پولادگر فرمان داد بندى گران از آهن بسازد و پايش را به بند كند . سپس گيو را فرمود به جستجوى بيژن بكوش من نيز يافتن او را به هر سو سواران مىفرستم ، اگر از او آگهى نيافتم شكيبا باش تا نوروز فرا رسد ، آن گاه در جام جهان نما مىنگرم و جاى بيژن را به تو مىگويم . گيو به شنيدن اين نويد شاد ، و از غم و تيمار آزاد شد . سپس به جستجوى پسرش هر جا گشت و نشان از او نيافت . ديدن كيخسرو بيژن را در جام گيتى نماى چون نوروز آمد ، شبگير شهريار قبايى رومى بر تن آراست به نيايش يزدان پاك پرداخت خروشيد پيش جهان آفرين * به رخشنده بر چند كرد آفرين ز فرياد رس روز فرياد خواست * و ز اهريمن بد كنش داد خواست پگاه كلاه كيانى بر سر نهاد جام جهان نما را بر كف گرفت ، همه جا را نگريست . در گرگساران بيژن را در چاهى ژرفناك و تاريك به بند ديد ، و ديد كه دخترى پاكيزه گوهر اما نژند و دردمند خدمتگرى و تيمارداريش مىكند . آن گاه به گيو گفت : دل شاد دار كه بيژن زنده است . در توران به چاهى در بند است ، و نامور دخترى او را خدمتگرى و تيماردارى مىكند . رهاندنش را جز رستم كسى نمىتواند . هم اكنون نامه‌اى به او مىنويسم و