حكيم ابوالقاسم فردوسى
336
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
گفت : چگونه به جشنگاه آمدى ؟ كه ترا به اين جا آورد ؟ دل دختر زيباى پادشاه توران چنان به مهرت پاىبند شده كه از آن دم كه ترا ديده لحظهاى قرار و آرام ندارد . بيژن از پيام منيژه شادمان شد . چون گل شكفت و به فرستاده گفت : به بانوى خود بگو : نه پرى زادهام ، نه سياوش . من بيژن پسر گيوم . از ايران به جنگ گرازان آمدم . همهء آن جانوران پر نهيب را كشتم . چون از اين جشنگاه آگاه شدم به سوداى ديدن روى دختر افراسياب به اين جا شتافتم . اگر مرا نزد او ببرى زر بسيار به تو مىدهم . دايه بىدرنگ و شتابان بازگشت ، و آنچه بيژن گفته بود به منيژه باز گفت . شاه دخت ، دايه را در پى بيژن فرستاد و گفت : به آن جوان كه به زيبايى و خوشاندامى به كمال خلقت است بگو : گر آيى خرامان نزديك من * برافروزى اين جان تاريك من به ديدار تو چشم روشن كنم * در و دشت و خرگاه گلشن كنم آمدن بيژن به سراپردهء منيژه چون بيژن از پيام دلباختگى و كامخواهى منيژه آگاه شد پياده رو به سراپردهء وى نهاد . چون رسيد منيژه در آغوشش كشيد . كمر از ميانش گشود و پرسيد : كه همراه تو به جنگ گرازان آمد ؟ چرا به چنين رنج بزرگ تن در دادى ؟ و پس از اين كه پايش را به مشك و گلاب شستند و خورش خوردند ، سراپرده از بيگانه پرداختند ، مجلسانه گستردند و پرستندگان به نواختن بربط و چنگ و رامشگران به پايكوبى پرداختند . سه روز و سه شب بدين گونه به شادخوارى گذراندند ، و چون هنگام رفتن از جشنگاه فرا رسيد ، منيژه دل بركندن از بيژن نتوانست . معشوق را با داروى بيهوشى بىخويشتن كرد و نهانى در عمارى نهاد . چون نزديك شهر رسيد بيژن بىهوش را زير پرده پنهان داشت ، و شبانگاه دور از نظر نامحرمان به كاخ خويش در آورد و با دارو به هوش آورد . بردن منيژه بيژن را به كاخ خود بيژن چون به خويشتن آمد ، و خود را در ايوان افراسياب كنار منيژه