حكيم ابوالقاسم فردوسى

332

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

بازگشتن رستم خبردار شد با بزرگان و سپاه بسيار به پيشباز پهلوان رفت . تهمتن همين كه به پيشباز آمدگان نزديك شد و درفش شاهنشاه را ديد از اسب فرود آمد و خاك را بوسيد و چون به بارگاه شهريار آمد گلهء اسبان را بر بزرگان و سران سپاه بخش كرد ، و پيلان را به پيل خانهء شاه فرستاد . رستم داستان اكوان ديو را براى شهريار و بزرگان بيان كرد و گفت : سرش چون سر پيل بود موهايش دراز ، چشمانش سپيد ، لبانش سياه و تنش چنان زشت بود كه آدمى از ديدنش سخت رنجه مىشد . خسرو از چنان ديوى در شگفت شد . دو هفته همچنان شادمان و دل آسوده به شادخوارى و سرمستى گذراندند : سه ديگر تهمتن چنين كرد راى * كه پيروز و شادمان رود باز جاى مرا بويهء زال سام است گفت * چنين آرزو را نشايد نهفت شوم ، زود آيم به درگاه باز * ببايد دگر كينه را كرد ساز كه كين سياوش به اسب و گله * نشايد چنين خوار كردن يله شاه جهان در گنج را گشود ، و تحفه‌هاى گرانبها ، غلامان رومى زرين كمر ، پرستندگان زيبا و با طوق زر به تهمتن بخشيد ، و چون رستم به شبگير روانهء زابلستان شد ، شهريار دو فرسنگ وى را بدرقه كرد . از آن پس به جايگاه خود بازگشت . داستان بيژن و منيژه دادخواهى ارمانيان از خسرو روزى كىخسرو ، شادان و دل آسوده مجلسانه آراسته بود و با سران ِ سپاه و بزرگان چون فريبرز و گستهم ، و گودرز ، و فرهاد ، و گيو ، و گرگين ، و شاپور ، و نوذر ، و خراد . و بيژن به شادخوارى و مىگسارى نشسته بودند . پرى چهرگان پيش خسرو به پاى * سر زلفشان بر سمن مشكساى همه بزمگه پر ز رنگ و نگار * كمر بسته در پيش سالار بار در گرماگرم چنين سور و سرور يكى از پرده داران نزديك