حكيم ابوالقاسم فردوسى

318

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

مىافگند . همچنان پيش رفت تا نزديك پيل سپيد خاقان چين رسيد . خاقان به ديدن پيل تن رنگ از رخسارش پريد ، و از جان خويش نااميد شد . از سر ناچارى ژوبينى به سوى رستم رها كرد . چون كارگر نشد تهمتن كمند به جانب او انداخت . سر خاقان به بند آمد ، و از بالاى پيل سپيد به زير افتاد . سران سپاه ايران دستهاى خاقان چين را بستند ، و پياده و كشان كشان تا رود شهد بردند . آن گاه تهمتن به گرز گران دست برد ، و بسيارى از سپاهيان دشمن را كشت . پيران چون به ميدان نبرد نگريست نه از خاقان چين نشانى يافت ، نه از منشور و فرطوس و ديگر گردان درفش همه را نگونسار و افتاده به خاك ديد . غمين و دردمند از بى راه و راه شتابان به ميدان جنگ پشت كرد . از سوى ديگر ، گيو پس از تاراج كردن ميمنه سپاهيان دشمن را چندان كه جستجو كرد پيران را نيافت . پس از مدتى در حالى كه همهء سران سپاه ايران از جنگ خسته و رنجه و اسبان كوفته و فرسوده شده بودند ، و تهمتن پيشاپيش همه مىرفت سوى كوه روانه شدند . سر و رو و جامهء گردان ايران چنان به خون رنگين بود كه يكديگر را باز نمىشناختند اما دلشان شاد بود كه يكى از دشمنان بزرگ خود ، يعنى خاقان چين را در بند كرده‌اند . خواسته بخش كردن رستم سران سپاه چون از اسب فرود آمدند . رستم به ايشان گفت : هنگام آنست پيش از هر كار سر بر خاك نهيم و يزدان پاك را كه اين پيروزى بزرگ بهرهء ما كرده است نيايش و ستايش كنيم . راست اين است كه چون به فرمان شاه براى جنگيدن با دشمنان از ايران به اينجا شتافتم و خاقان چين و آن همه سپاه و ساز و برگ خاصه كاموس را بدان فرو بُرز ، و آن دست و گرز ديدم بر خود بيم كردم و به دل گفتم كه زمانم به سر رسيده است .