حكيم ابوالقاسم فردوسى

307

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

گفت : توانى نام و نيت آن مرد جنگى را از خود او بپرسى ؟ هومان لختى انديشيد و گفت : نزد او مىروم تا چه پيش آيد . آن گاه به خيمه درآمد ، ترگ ديگر بر سر نهاد جوشن و سپرى دگرگونه برداشت درفشى ديگر جست بر اسبى ديگر نشست نزد رستم آمد و گفت : اى نامدار كمندافگن ، مرا دوستىِ پهلوانان در دل است ، و تا اين زمان كسى به جنگاورى تو نديده‌ام . بگو از نژاد كيستى ، چه نام دارى ، و از كدام شهرى ؟ از سران سپاهيان ايران هيچ كس را به زورمندى تو نيافته‌ام اگر نام خود را به من بگويى و از بر و بوم و پيوند و آرام خود آگاهم كنى سپاسگزارت خواهم بود . رستم جواب داد : تو چه كسى ؟ چرا پيش من آمده‌اى ؟ بر و بوم و آرام و كشورت كجاست ؟ مرادت از آمدن پيش من و چندين چرب زبانى چيست ؟ اگر خواهان و جوياى آشتى هستى و مىخواهى كين كهن از ميان برداشته شود ، نخست بنگر كه گنهكار كيست ، كه خون سياوش را ريخت و مايهء دشمنى و جنگ شد ؟ بايد كشندهء خون سياوش و آنچه را كه آن شهزاده از اسبان آراسته و زر و سيم به توران زمين آورد به ما باز دهيد . اگر چنين كنيد من بىدرنگ با شما آشتى مىكنم ، و از شهريار ايران مىخواهم كه بر دشمنان و كشندگان سياوش ببخشايد ، و از سرِ جان آنان درگذرد . من آنان را مىشناسم ، و كنون برشمارم به تو نامشان * كه نه نامشان بادونه كامشان سركين ز گرسيوز آمد نُخست * كه درد دل و رنج ايران بجست كسى را كه دانى تو از تخم تور * كه بر خيره كردند اين آب شور گروى زره وانكه از وى بزاد * نژادى كه هرگز مباد اين نژاد ستم بر سياوش از ايشان رسيد * كه زو آمد اين بند بد را كليد كسى كو دل و مغز افراسياب * تبه كرد و خون راند بر سان آب نيز اين را مىدانم همهء بزرگان كه از تخمهء ويسه‌اند مانند