حكيم ابوالقاسم فردوسى

298

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

فرود آمد ، و چون فريبرز از راه رسيد او را در آغوش كشيد و گفت : سپاس يزدان را كه ترا دگر بار مىبينم . گودرز از بختِ بد ناليد و گفت : ببين كه بر من چه رنجهاى جانكاه رسيده است . در اين جنگ بلاخيز چند تن از پسران و نبيرگان من كشته شدند . از چين و هند و سقلاب و روم چندان سپاه به رزم ما كمر بسته‌اند كه سراسر دشت و راغ از بسيارى ايشان سياه شده است . تا نگويى رستم كجاست و چه گفت ، دلم آرام نمىگيرد . فريبرز گفت : من پيش رو سپاهيانم چون فردا سپيده بامداد نمايان شود رستم به ما مىپيوندد . او گفت تا من به شما نرسم جنگ را آغاز نكنيد . گودرز پس از شنيدن اين سخنان خاطرش آسوده شد ، و با فريبرز به لشكرگاه رفتند . مشورت پيران با خاقان چين از سوى ديگر چون ديده‌بانان توران سپاه ، آمدن سپاهيان ايران را ديدند پيران را خبر كردند . وى پيش خاقان چين رفت . او را از رسيدن لشكريان ايران آگاه كرد و گفت : نمىدانم سالار سپاه كيست و تدبير چيست . كاموس وى را سرزنش كرد و گفت : تو با اين سپاه گران كه دارى در برابر اندك سپاه ايران در مدت پنج ماه كه از آغاز جنگ گذشته است چه كردى ؟ اكنون كه بر سپاهيان ايران افزوده شد بنگر تا هنرنماييهاى مرا ببينى . تو مرا از رستم مىترسانى ، باش تا بنگرى چگونه از او دمار برمىآورم ، و همهء گردان دشمن را پاى و دست بسته پيش افراسياب مىفرستم . سپس به ايران مىتازم و شاه را از تخت به زير مىكشم . پيران بدين لافها و گزافها شادمان شد ، و بر او آفرين گفت . چون به لشكرگاه باز آمدند كارآگهان به پيران گفتند سردار لشكرى كه از ايران رسيده فريبرز است . پيران به هومان گفت : اگر رستم نيايد از آمدن فريبرز و سردارانى همانند او واهمه ندارم . به دو گفت گلباد كان درد چيست * چرا بايد از طوس و رستم گريست