حكيم ابوالقاسم فردوسى

278

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

به دو گفت اى شير من زنده‌ام * بر كشتگان اندر افگنده‌ام دو روز است تا نان و آب آرزوست * مرا بر يكى جامه خواب آرزوست كشته شدن بهرام به دست تژاو بهرام بر او مهر آورد كنارش نشست پيراهن خويش را دريد زخمهايش را بست و گفت : همين جا بمان تا من بازگردم . زخمهايت كارى نيست ، و پس از چند روز بهبود مىيابد . آنگاه بهرام به جستجوى تازيانه‌اش تا نزديك انبوه سپاهيان دشمن پيش رفت . آن را يافت . از اسب فرود آمد تا برگيرد . همان دم اسبش به شنيدن صداى ماديانى برانگيخته شد ، و بدان سو تاخت . بهرام خسته و غمگين پياده در پى اسب رفت ، و چون به آن رسيد و سوار شد ، چندان كه ران فشرد اسب از جا نجنبيد . از بسيارى خشم شمشير كشيد ، و سر اسب را افگند و پياده آهنگ بازگشتن كرد . دشمنان بر حالش آگاه شدند ، و صد تن سوار به گرفتن او تاختند . بهرام بيشتر آنان را به تير كشت . باقى مانده پيش پيران بازگشتند و آنچه روى داده بود گفتند . پيران پهلوانى را كه رويين نام داشت با سواران زياد به دستگيرى وى فرستاد . بهرام رويين را به تير مجروح كرد ، و بسيارى از سوارانش را به خاك افگند . ديگران نزد پيران بازگشتند . پيران غمگين شد . خود بر باره نشست ، و با گروهى از سواران رو سوى بهرام كرد . چون به او نزديك شد گفت : به توران تو تا با سياوش بدى * خردمند و بيدار و خامش بدى مرا با تو نان و نمك خوردن است * نشستن همان مهر پروردن است نبايد كه با اين نژاد و گهر * بدين شير مردى و چندين هنر ز بالا به خاك اندر آيد سرت * بگريد به تو دوده و كشورت بهرام گفت : اى پهلوان ، سه روز است بىخوردن نان و آب ، شب و روز ، با دشمن مىكوشم . اگر راستى را با من بر سر مهرى اسبى به من بده تا خود را به گودرز و ديگر بزرگان برسانم . پيران گفت : اى نامجوى ، اگر از افراسياب بيم نداشتم اسبى به