حكيم ابوالقاسم فردوسى
264
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
شد و گفت : چه كسى از بهرام با تو سخن كرده است ؟ فرود گفت : مادرم . او به من سفارش كرد چون سپاه نزديك شود آنان را پذيره شوم و بهرام و زنگهء شاوران را بجويم كه همانند همشيرگان پدر من بودهاند . بهرام پرسيد : مگر تو فرود پسر سياووش ، و بار آن خسروانى درختى ؟ جوان جواب داد : آرى . بهرام گفت : اگر راست مىگويى بازويت را نشان بده تا ببينم خالى كه نشان قباد است بر آن هست . فرود بازويش را كه خال بر آن بود به بهرام نشان داد ، و به او گفت : چندان از ديدنت شادمان شدم كه اگر پدرم را زنده مىديدم ، از اين شادمان تر نمىشدم و بر آن آمدم من برين تيغ كوه * كه از نامداران ايران گروه بپرسم بدانم كه سالار كيست * به رزم اندرون نامبردار كيست يكى سور سازم چنان چون توان * ببينم به شادى رخ پهلوان و زان پس لشكريانم با سپاهيان ايران همراه كنم ، و با پهلوانان به كين خواهى خون پدرم بروم . اگر سپهبد و پهلوانان يك هفته اين جا بياسايند كمر به خدمت ايشان مىبندم . آن گاه با آنان به جنگ با تورانيان مىكوشم ، و چنان در پيكار هنرنمايى كنم كه همه انگشت شگفتى به دندان گزند . بهرام فرود را ستود و گفت : آنچه فرمودى به طوس مىگويم . او مردى آتش خوى و خودكامه و پند ناپذير است . به من گفت : چون به كسى كه بر سر كوه ايستاده رسيدى ، از او نپرس كيستى و اين جا از بهر چيستى ، سرش را به گرز بكوب و باز گرد از اين رو شايد پيام ترا كه خردمندانه ، و سراسر شادى و آشتى است نپذيرد ، و مرا نيز ملامت كند . اگر به پند و گفتار من رام شد باز مىگردم و ترا نزد او مىبرم اما اگر از پهلوانان ايران جز من كسى نزد تو آمد بر او ايمن مباش . اكنون جاى بپرداز ، در دژ پناه و قرار بگير و به هوش باش .