حكيم ابوالقاسم فردوسى
261
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
جنگ را در دفتر بنويسند ، و سرِ ماه آمادهء رفتن شوند . سپس در گنجها را گشود ، و هر يك از گرانمايگان را به فراخور كارى كه انجام دادن آن را تعهد كردند ، جامههاى شاهوار ، جامهاى زرين ، غلام ، اسب زرين لگام ، خوان زرين ، و ديگر چيزهاى گرانبها داد . در اين هنگام تهمتن به كىخسرو گفت : در مرز زابلستان شهرى است بزرگ و آبادان و زيبا منوچهر آن را از تركان تهى ، و از آن ايران كرد . چون كاووس پيرو نيروى جنگاوريش كاسته شد ، تورانيان دگر بار آن را گرفتند ، و اكنون باژ و ساوش به توران مىبرند . مردمان آن شهر از كشتن و غارتگرى تورانيان به تنگ آمدهاند ، و سخت در رنجاند ، اكنون كه سپاه آراسته و دمان دارى بايد آن شهر را بگيريم و چون آن شهر كليد توران زمين است اگر بر آن دست يابيم شكستن تورانيان بس آسان مىشود . كىخسرو اين راى را پسنديد ، و فرامرز را به گشودن آن شهر مأمور فرمود . روز ديگر چون آفتاب برآمد فرامرز سپاهى گران براى گشودن شهر آماده كرد . دل شاه گشت از فرامرز شاد * همى كرد با وى بسى پند ياد به دو گفت پروردهء پيل تن * سرافراز باشد به هر انجمن تو فرزند بيدار دل رستمى * ز دستان سامى و از نيرمى به هر جايگه يار درويش باش * همى راد بر مردم خويش باش ببين نيك تا دوستدار تو كيست * خردمند و اندوهگسار تو كيست ز تو نام بايد كه ماند بلند * نگر دل ندارى به گيتى نژند جهان آفرين از تو خشنود باد * دل بدسگالان ز تو دور باد پس از اين كه فرامرز زمين ادب بوسيد ، و از شاه بدرود كرد براى گشودن شهرى كه در مرز بود با سپاه رو به راه نهاد . پيل تن دو فرسنگ بدرقهاش كرد .