حكيم ابوالقاسم فردوسى

244

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

زارى و بى قرارى او را شرح داد . پيل تن جواب داد : به افسوس و افسونش مپرداز كه از پشت آن بدگهر و ستمگار است ، و چاره و حيله مىسازد . به جان و سرِ شاه ايران زمين كه تا زنده‌ام هيچ كس از تركان را خواه شاه و خواه بنده زنده نمىگذارم . آن گاه زواره را فرمود همان گونه كه با خنجر خون سياوش را در طشت ريخته بودند ، سرخه را بكشد و او چنين كرد . لشگر كشيدن افراسياب به كين پسر چون خبر كشته شدن سرخه به پدرش افراسياب رسيد ، از بسيارى اندوه موى از سر كَند و بسى گريست . جامهء خسروى چاك كرد و خاك بر سر پراگند . سپس لشكر آراست و جنگ را آماده شد . پيلسم نزد افراسياب آمد و جنگيدن با رستم را اجازه خواست . شاه توران به او گفت : اگر پيل تن را به چنگ آورى * زمانه برآسايد از داورى به گردان سپهر اندر آرى سرم * سپارم به تو دختر و افسرم از ايران و توران دو بهر آن تست * همان گوهر و گنج و شهر آن تست پيران به شنيدن سخن پيلسم نگران حال او شد و به افراسياب گفت : اين جوان ناآزمودهء نامجوى افزون طلب ، با تن خويش ستيز دارد . اگر با رستم به جنگ پردازد بىگمان جان مىبازد . پيلسم در پاسخ پيران گفت : نگران و پراگنده دل مباش ، و فال بد مَزن كه اين كار از دست من بر مىآيد . آن گاه به ميدان تاخت و به ايرانيان گفت رستم كجاست * كه گويند كو روز جنگ اژدهاست بگوييد تا پيشم آيد به جنگ * كه بر جنگ او كرده‌ام تير چنگ گيو چون اين سخن شنيد تيغ كشيد ، بر پيلسم برآشفت و گفت : رستم ننگش مىآيد كه با يك ترك بجنگد . با من به جنگ بكوش . و آن دو به هم آويختند . سردار توران نيزه‌اش را چنان بر گيو زد كه هر دو پاى او از ركاب بيرون شد . فرامرز با تيغ نيزهء پيلسم را شكست . پيلسم