حكيم ابوالقاسم فردوسى
236
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
به ايران برو بوم بگذاشتى * سپهدار را باب پنداشتى كنون دست بسته پياده كشان * كجا افسر و گاه گردن كشان كجا آن همه عهد و سوگند شاه * كه لرزنده شد مهر و كيوان و ماه كجا شاه كاووس و گردن كشان * كه بينند اين دم ترا زين نشان كجا گيو و طوس و كجا پيل تن * فرامرز و دستان و آن انجمن ز گرسيوز آمد ترا بد به روى * كه نفرين به دو باد مور و گروى مرا كاشكى ديده گشتى تباه * نديدى بدين سان كشانت به راه مرا از پدر اين كجا بد اميد * كه پردخته ماند كنارم ز شيد از اين مويهها و زاريهاى طاقت سوز جهان پيش چشم افراسياب تيره شد . دلش به حال دخترش سوخت ، اما خشم و غرور چشم خردش را دوخت ، و فرمان داد او را به اتاق تاريكى كه در كاخ بود ببرند و به بند بكشند . كشته شدن سياوش به دست گروى آنگاه گروى ناپاك پيش سياوش آمد و وى را به خاك درافگند . سياووش به زارى از پروردگار طلب كرد كسى از تخمهء وى كين او را از دشمن بستاند . در آن هنگام پيلسم در حالى كه دلش پر غم و ديدگانش پر از خون بود نزد سياوش شد . شهزاده به او گفت : درودى ز من سوى پيران رسان * بگويش كه گيتى دگر شد بسان به پيران نه زين گونه بودم اميد * همى پند او باد شد من چو بيد مرا گفته بود او كه با صد هزار * زره دار و برگستوانور سوار چو بر گرددت روز يار توام * به گاه چرا مرغزار توام كنون پيش گرسيوز ايدر دوان * پياده چنين خوار و تيره روان نبينم همى يار با من كسى * كه بخروشدى زار بر من بسى به هر روى افغان و اندوه او در دل هيچ كس اثر نكرد كشان كشان و افتان او را به همان جا كه سياوش و گرسيوز تير اندازى كرده بودند بردند . چون پيش نشانه فراز آمدند گروى تبه كار بدنژاد ، شهزاده را به خاك افگند . سرش را در طشتى زرين پيچيد ، و از تن جدا كرد و