حكيم ابوالقاسم فردوسى
230
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
برگزيدى ، و به وى پناه آوردى . او دخترش فرنگيس را همسر تو كرد پنداشتى كه هميشه بر تو مهربان خواهد بود . ندانستى كه كين ، آميخته به سرشت اوست . آنچه دانستم گفتم ، صلاح خود بجوى . همى گفت و مژگان پر از آب كرد * پر افسون دل و لب پر از باد سرد سياوش به شنيدن اين گفتههاى بيم انگيز نگران و اندوهمند شد . يادش آمد كه اخترگران گفته بودند كوته زندگانى خواهد بود ، و آسمان زود و آسان از او مهر بر مىگيرد . از اين ياد اندوهبار دلش پر درد و رخسارش زرد شد ، و به گرسيوز گفت : چندان كه مىانديشم گنهى كه در خور چنين مكافات سخت باشد نكردهام هيچ كس را نيازردهام ردهام ، و از من بر كسى ستم نرفته است . با اين همه پراگنده دلى از فرمان افراسياب سر بر نمىتابم به هر چه بر سرم آيد تن در مىدهم . گرسيوز به او گفت : مصلحت نيست اكنون كه بر تو بدگمان است پيش او بيايى . به پاى خويش در خرمن آتش رفتن و تن به بلاى موجهاى پر خشم و كوه فرساى دريا سپردن كار خردمند نيست . بايد نامهاى به برادرم بنويسى و نيامدن را بهانهاى نيكو بياورى . من پايمردى مىكنم ، باشد كه دگر بار دلش بر تو گرم و مهربان شود . اگر سرش از كينه تهى شد بىدرنگ ترا آگاه مىكنم . اميدستم از كردگار جهان * شناسندهء آشكار و نهان كه او باز گردد سوى راستى * شود دور از او كژّى و كاستى و اگر همچنان بر سر كين باقى ماند خبردارت مىكنم تا از اين سرزمين دور شوى و به ايران يا كشور ديگر به روى . نامه سياوش به افراسياب سياوش از پاك دلى ، نصيحتگرى آن عشوه دهِ آتش نهاد را پذيرفت و نامهاى به افراسياب فرستاد . در آن نخست از آفرينندهء جهان ياد كرد سپس خرد ، و از آن پس شاه را ستود ، و بعد نوشت : فرمان داده بودى من و فرنگيس پيش تو آييم ، اكنون سخت بيمار است ، و به لب ناچران و به تن