حكيم ابوالقاسم فردوسى

225

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

به دو گفت گرسيوز اى شهريار * به ايران و توران ترا نيست يار بيا تا من و تو به آوردگاه * بتازيم هر دو به پيش سپاه بگيريم هر دو دوال كمر * به كردار جنگى دو پرخاشخر نه همتاى تو به دليرى در ايران زمين كس است ، و نه همانند من در سرزمين توران اگر در كشتى من پيروز شدم چنان دان كه از تو دلاورترم * به مردى و نيرو ز تو برترم و اگر تو بر من چيره گشتى باور مىكنم كه زورمندتر از منى . سياوش كه از بددلى و كين توزى گرسيوز آگاه بود به او گفت : من تاب هماوردى ترا ندارم . تو مهترى نامجويى ، برادر شاهى ، و فرمانروايى . اگر مىخواهى مرا در نبرد بيازمايى يكى دو تن از دليران توران زمين را برگزين تا با آنان بجنگم . گروى زره و دمور دو نفر از پهلوانان تورانى كه به زورمندى و هنرورى خويش در نبرد به خود مىباليدند آمادهء كارزار با سياوش شدند . نخست گروى زره به ميدان آمد . شهزاده چنگ در كمربند او فرو برد ، به يك زور وى را از زبر زين در ربود و بر زمين افگند . سپس در دمور آويخت . سر و گردنش را گرفت و خوار بر زمين انداخت . گرسيوز در دل از پيروزمندى سياوش در كشتى ، و زبونى دو تن از سرداران خود سخت دژم و خشمگين شد ، و چون از ميدان به كاخ بازگشتند با بزرگان و سران سپاه به شادخوارى نشستند ، و يك هفته به شادى و خوشى پرداختند . روز هشتم گرسيوز آمادهء بازگشتن به پايتخت افراسياب شد . سياوش نامه‌اى سراسر نيكخواهى و فرمانبردارى براى شاه توران نوشت ، و همراه تحفه‌هاى و هديه‌هاى گرانبها نزد او فرستاد . گرسيوز تمام مدتى كه در راه بود از شكستى كه گروى زره و دمور در كشتى از سياوش خورده بودند ، سخت غمگين بود ، و در دل به خود گفت : افراسياب از تيره رايى و خيره‌سرى كسى را به سرزمين توران