حكيم ابوالقاسم فردوسى

223

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

كشورت بود ، بدين دورى رضا دادم . گر آن جا كه رفتى خوش و خرم است * چنان چون ببايد دلت بىغم است به شادى بباش و به نيكى بمان * تو شادان - بد انديش تو باغمان ساختن سياوش سياوش‌گرد را شهزاده در آن جا شهر ديگرى بنا كرد . در آن شهر كاخهاى زيبا و با شكوه ساخت . ايوانهاى بلند برآورد و چون بهشت آراست . بر ايوانها نقشهاى بديع نگار كرد . به يك جا صورت كاووس شاه را در حالى كه تاجى زرين و گوهر آگين بر سر داشت نقش بست ، و به ديگر سوىِ ايوان مجلس بزم و كارزار او نگاريد . جاى ديگر نقش افراسياب و سردارانش چون پيران و گرسيوز و سپاهيانش را نگار كرد . آمدن پيران به سياوش‌گرد چون پيران از هند و چين بازگشت به تماشاى سياوش گرد مايل شد و رو به آن جا نهاد . وقتى به شهر نزديك شد سياوش به پيشبازش رفت و به ديدنش از اسب فرود آمد . يكديگر را در آغوش گرفتند و به كاخ رفتند . روز ديگر پيران به تماشاى شهر شد . شهزاده يكايك بناهاى بزرگ را به او نشان داد . پيران چو يك بهر از آن شهر خرم بديد * به ايوان و باغ سياوش رسيد به كاخ فرنگيس بنهاد روى * چنان خرم و شاد و ديهيم جوى فرنگيس به تازه رويى و خرمى پيران را پذيره شد . بر قدمش زر بسيار نثار كرد ، و از حالش پرسيد . چون يك هفته به شادكامى و خرمى به سر بردند پيران هديه‌هايى را كه براى فرنگيس و سياوش آورده بود به آنان داد . پس آن گاه راهى پايتخت افراسياب شد . چون به خدمت پيوست جنگهايى كه كرده بود ، سركشانى را كه به بند درآورده بود ، و باژ و ساوى را كه ستانده بود به شاه عرضه داشت . افراسياب از سياوش و كشور و شهرش پرسيد . به دو گفت پيران كه خرم بهشت * كسى كو ببيند در ارديبهشت يكى شهر ديدم كه اندر زمين * نبيند چنان كس به توران و چين