حكيم ابوالقاسم فردوسى

207

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

يكى را نمانم سر و تن به هم * اگر زين سخن بر لب آرنددم ببخشيدشان بىكران زر و سيم * بدان تا نباشد كسى زو به بيم آن گاه آنچه به خواب ديده بود به آنان گفت . مهتر موبدان چون گفتار سالار سپاه را شنيد انديشيد و گفت : اى پادشاه ، اگر بر ما خشم نگيرى و زبان گروگان كنى كه ما را نيازارى و نكشى ، تعبير خوابت را براستى مىگوييم . و چون افراسياب بر اين سوگند ياد كرد زبان آورى بسياردان گفت : چون به جنگ با ايرانيان برخاستى از ايران زمين سپاهى گران به سركردگى سياوش ، شهزادهء دلير پيش آمده است اگر به جنگ با او بكوشى باور بدار كه يك تن از سپاهيانت زنده بجاى نمىماند ، و سراسر ميدان نبرد از خونشان لاله‌گون مىگردد ، و اگر او به دست تركان تباه شود سراسر توران زمين پر آشوب و تخت و سرورىشان تباه مىشود . و اگر جز به راه آشتى روى پشيمان مىگردى و بدان گاه ياد آيدت راستى * كه ويران شود كشور از كاستى جهاندار گر مرغ گردد به پر * بر اين چرخ گردان نيابد گذر افراسياب از شنيدن اين سخنان بيم دهنده غمين شد . آنچه ميان او و موبدان و خوابگزاران رفته بود به گرسيوز باز گفت ، و گفت : اكنون جز آشتى جستن چاره نمانده است . براى شهريار ايران تحفه‌هاى شايان از هر گونه مىفرستم باشد كه اين بلاى بزرگ از من بگذرد . مشورت افراسياب با بزرگان روز ديگر افراسياب بزرگان و سران سپاه را نزد خويش خواند و به ايشان گفت : تا اين زمان بسى از دليران و نامداران در ميدان كارزار به نيروى من تباه شده‌اند ، بسيار شهرها را ويران ، و بسا گلستانها را خارستان كرده‌ام . اكنون از جنگ و ستيز و گريز و آويز بيزار گشته‌ام و مىخواهم به راه ايزدى روم تا جهان برآسايد . در اين زمان دو بهر از زمين زير پا و به فرمان من است ، بسيارى از پادشاهان باژ و ساو مىدهند ، و اگر با من هم آواز باشيد براى رستم و سياوش تحفه‌هاى گرانبها بفرستم و