حكيم ابوالقاسم فردوسى
203
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
سمن زار گذشته است . كهان و مهان و سپاهيان بر پايش درم نثار كردند . سودابه چون از فراز بام ديد كه سياوش تندرست از آتش گذر كرد و مردم به ديدنش شاديها كردند از بسيارى خشم موهايش را كند . رويش را به ناخن خراشيد و گريست . از سوى ديگر چون سياوش تازه روى و چون گل تازه شكفته بىآنكه از دود آتش گزند بر او رسيده باشد ، و يا گرد و خاك بر رويش نشسته باشد پيش پدر شد به دو گفت شاه : اى دلير جوان * كه پاكيزه تخمى و روشن روان و او را در بر گرفت و از ستمى كه بر او كرده بود پوزش طلبيد . بخش جان سودابه خواستن سياوش از پدر چون سه روز به سور و سرور سپرى شد شهريار سودابه را پيش خواند ، به خشم و تلخى بر او نگريست و گفت : كه بىشرمى و بد بسى كردهاى * فراوان دل من بيازردهاى نيايد ترا پوزش اكنون به كار * بپرداز جاى و برآراى كار نشايد كه باشى تو اندر زمين * جز آويختن نيست پاداش اين آنگاه شهريار از بزرگان پرسيد سزاى اين زن كه اين گناه انگيخت چيست ؟ گفتند : مكافاتش دار است . كاووس دژخيم را گفت : سودابه را ببر و بر دار كن . سياوش پيش دويد و گفت : اى شهريار بزرگوار ، گناه سودابه را بر من ببخش ، مگر از كرده پشيمان گردد ، پند و عبرت پذيرد ، و از اين پس به راه خطا نرود . شاه كه در پى بهانه بود كه سودابه را نيازارد پايمردى سياوش را پذيرفت ، و او را دگر بار به شبستان فرستاد . اندك اندك دل كاووس بر شهبانو گرم تر و مهربان تر از پيش شد ، و چنان شد كه ساعتى بىديدارش قرار و آرام نداشت . سودابه چنان كه بدگهران را خواست چون شهريار را به خويش مهربان ديد دگر بار در پى فرصت بود و جادويى مىساخت كه پدر را بر پسر بدگمان كند .