حكيم ابوالقاسم فردوسى

201

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

برد . چون شب فرا رسيد دارو خورد و دو بچه افگند . آنها را به همسر شاه سپرد . سودابه دو بچه را در طشتى زرين افگند ، بيمار گونه در بستر خوابيد و فغان برداشت . پرستاران همه به خدمتش شتافتند ، و چون دو بچهء مرده در طشت ديدند غوغا برآوردند . شاه خروش ايشان را شنيد و سبب پرسيد . گفتند كه سودابه دو بچهء نارسيدهء مرده افگنده است . كاووس غمين شد . شب سخنى بر زبان نياورد و چون سپيدهء بامداد سر زد ، آشفته حال به بالين سودابه رفت ، او را خفته ، سراسر شبستان را آشفته ، و دو كودك مرده در طشت زرين ديد . سودابه ديده گشود و گريان به شاه گفت : نگفتمت كه سياوش بر من چه بيداد كرد ، چنانم آزرد كه از بسيارى ترس بچه‌هايى كه از پشت تو داشتم مرده بيفگندم . تو گفتار نادرست او را باور داشتى مرا خطاكار و گنهكار پنداشتى و خوارم انداختى . چندان گريست كه شهريار دگر باره بر سياوش بدگمان شد . باز دژم و نژند گشت ، و چون همچنان در اين كار آسيمه‌سر بود . اخترگران را بخواند تا حقيقت حال بچه‌هاى مرده را در طالعشان بنگرند . ستاره‌شناسان يك هفته زيج و صلاب برداشتند و به آخر گفتند دو كودك مرده از پشت كسى ديگرند نه از پشت شاه و سودابه . شاه چون از فسونسازى و فريبكارى همسرش آگاه شد كسانى را به جستجوى مادر بچه‌هاى مرده فرستاد . ديرى نپاييد كه او را يافتند و به خوارى نزد شاه آوردند . اما چندان كه از او پرسيدند و وى را به دادن زر و مال اميد دادند و به كشتن بيم كردند ، به گناه خويش خستو نشد . سودابه دگر بار پيش شاه زار زار گريست و گفت : اگر اخترگران گفته‌اند كه اين بچه‌ها از پشت تو نيستند از سياوش و خشم رستم ترسيده‌اند . سخن گر گرفتى بدين سرسرى * بدان گيتى افگندم اين داورى شاه از گريستن آن زن فريبكار غمين و اشكش سرازير شد ، و