حكيم ابوالقاسم فردوسى
173
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
حمله آورده و ترا و همه پهلوانانت را بيمناك و آشفته حال كرده است زنده بردار كن . من بودم كه روم و سگسار و مازندران و چين و هاماوران را به نيروى خود گشودم ، و شاهان آن كشورها را جمله زبون كردم . تو به نيروى دليرى و همت من جان تازه يافتهاى ، و اگر من نبودم در چنگ دشمنانت جان مىسپردى . آن گاه خشمگين از آن جا بيرون ، و بر رخش سوار شد ، و چون آتش غضبش تيزتر گشت گفت : شاه كاووس در برابر من چه كس است ، و طوس چه مايه نيرو دارد كه به من دست يازد مرا زورمندى و پيروزى از دادار يكتاست نه از پادشاه و سپاه او . من بنده و پرستندهء پاك يزدانم ، و هرگز رها نمىكنم كه كاووس مرا بيازارد . اگر من جويا و خواهان پادشاهى بودم آن روز كه دليران و بزرگان مرا به قبول شهريارى خواندند ، مىپذيرفتم . اين نام و نشان بر تو باقى نمىماند من رسم و آيين را نگه داشتم ، و نخواستم پادشاهى از دودمان شما بيرون شود . اگر كىقباد را كه در البرز كوه گرفتار شده بود نجات نمىدادم ، و به ايران زمين نمىآوردم ، تو تاج و تخت نمىيافتى . آن گاه رو به سران سپاه كرد و گفت : من اكنون به زابل باز مىگردم ، از اين پس مرا در ايرانشهر نخواهيد ديد خودتان هر گونه دانيد بلاى سهراب را از سر خود بگردانيد . چون دور شد بزرگان غمگين و ترسان گشتند و به گودرز گفتند كاين كار تست * شكسته به دست تو گردد درست سپهبد چو از تو سخن بشنود * به گفتار تو بىگمان بگرود به نزديك آن شاه ديوانه شو * وزين در سخن ياد كن نو به نو چون گودرز پيش كاووس رفت گيو و بهرام و رهام و گرگين و ديگر نامداران انجمن كردند و گفتند پادشاه ديوانه سر خاطر نگهدار نامداران و بزرگان نيست .