حكيم ابوالقاسم فردوسى

169

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

نمىيابند ، و اكنون كه از پيوند با من نااميد مىشوى دل به غم و اندوه مسپار ، راه خود را بگير و باز گرد ، و گرنه چون شاه و رستم از آمدنت آگاه شوند به جنگت مىآيند ، و يك تن از سپاهيانت از ضربت گرز تهمتن جان به در نمىبرد . از من بپذير و به ديار خود باز گرد . سهراب به شنيدن اين سخنان طنزآميز آشفته و دردمند شد اما دل خود را نويد داد كه آسان دژ را مىگشايد و مدافعان آن از جمله گردآفريد را به چنگ مىآورد . چون عمر آن روز نزديك به پايان بود در دل گفت : اكنون بيگاه است ، هنگام پيگار نيست فردا پگاه به يك حمله اين باره را چنان ويران مىكنم كه از آن نشان بر جا نماند . نامه گژدهم به نزديك كاووس وقتى سهراب به جايگاه خود بازگشت گژدهم نويسنده را پيش خواند و به كاووس شاه نامه‌اى نوشت ، سر نامه را به نام يزدان كرد ، سپس شاه را آفرين گفت ، و وى را آگاه كرد كه سپاهى گران از توران به دژ آمد . سپهدار سپاه جوانى است چهارده ساله كه به روى خورشيد ، و به بالا سرو را مانند است . چو آواز او رعد غرنده نيست * چو بازوى او تيغ برنده نيست به ايران و توران چنو مرد نيست * ز گُردان كس او را هم آورد نيست بنام است سهراب گرد دلير * نه از ديو پيچد نه از پيل و شير هجير دلير با او آهنگ نبرد كرد چون به وى رسيد در يك چشم برهمزدن سهراب او را از زين برگرفت و در بند كرد . اگر شهريار بىدرنگ به چاره‌گرى برنخيزد و با سپاهى گران با او رويارو نشود بىگمان زود باشد كه سراسر ايرانشهر را زير فرمان خود در آورد . ما را تاب مقابله با او نيست هم امشب دژ را رها مىكنيم . چون نامه به آخر رسيد به پوينده مردى چالاك داد تا به شاه رساند .