حكيم ابوالقاسم فردوسى

158

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

رزم پيلسم با ايرانيان اين سخن بر پيلسم برادر پيران ، پسر ويسه كه يلى نامجوى بود گران آمد . نزد افراسياب شتافت و چنين گفت با شاه توران كه من * دلير و جوانم از اين انجمن چه خاك است پيشم چه طوس دلير * چه گيو يل آن نامبردار شير اگر شاه فرمان دهد همچو شير * ميان يلان اندر آيم دلير همه سروران را سر از تن به تيغ * ببرم كنم ماهشان زير ميغ افراسياب بر او آفرين كرد ، و پيلسم به ميدان جنگ تاخت ، و چون به گرگين رسيد تيغى چنان بر سر اسبش آخت كه تكاور به سر اندر آمد . گستهم وقتى گرگين را در چنان حال ديد به ميدان تاخت و با پيلسم درآويخت و به قوت نيزه بر كمربندش زد . اما نيزه شكست و آسيبى به پيلسم نرسيد . سردار ترك با تيغ چنان بر سر گستهم زد كه خودش شكافته و سرش برهنه شد . زنگه شاوران به يارى گرگين و گستهم به ميدان شتافت و پياده با سردار ترك به جنگ پرداخت چون گيو از قلب سپاه آنان را در چنان پيگار ديد مانند رعد در كوهسار غريد . به يارى آن سه آمد و هر چهار با پيلسم به نبرد پرداختند . پيلسم از كار در نماند . گاه با تيغ و گاه با گرز به آن چهار تن حمله مىبرد . پيران ويسه چون برادرش را در چنگ آن چهار ديد به ياريش شتافت و چون به گيو رسيد گفت : شما را مرد جنگى نبايد خواند باشيد تا هنر مرا ببينيد . اين گفت و بر آن چهار رزمجو حمله برد . از سوى ديگر تهمتن به كردار شير بر تورانيان تاخت و بسيارى از آنان را به تيغ و كوپال و گرز بىجان كرد . پيلسم چون دريافت اگر درنگ كند از ضرب دست رستم رهايى نمىيابد ، پشت به ميدان كرد و گريخت . دليران ايران چندان از سپاه تركان كشتند كه از كشتهء آنها پشته‌ها در وجود آمد . رزم الكوس نگه كرد افراسياب آن بديد * يكى باد سرد از جگر بر كشيد بپرسيد كالكوس جنگى كجاست * كه چندى همى رزم شيران بخواست