حكيم ابوالقاسم فردوسى

156

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

به گور تكاور سمند افگنيم * به شمشير بر شير بند افگنيم به ژوبين گراز و تذروان به باز * بگيريم يك سر به روز دراز بر آن دشت توران شكارى كنيم * كه اندر جهان يادگارى كنيم تهمتن با گيو همزبان و همداستان شد و گفت : سحرگاه به توران زمين رو مىنهيم . و چون سحرگه از خواب برخاستند روانهء نخجيرگاه افراسياب شدند . پس از اين كه مدتى راه سپردند به دشتى رسيدند كه گله گله آهو و ميش در آن مىچريدند . به شكار آغاز نهادند . ديرى نپاييد كه تلى از كشتهء مرغ و ميش و آهو در وجود آمد . چون يك هفته در آن دشت به شادمانى و خوشى گذراندند ، روز هشتم رستم به پهلوانان گفت كه بىگمان كسان افراسياب او را از آمدن ما به سرزمينش آگاه كرده‌اند ، و باشد كه آن بد آيين ناگهان بر ما بتازد . بايد چند تن سپاهى را به طلايه بفرستيم تا ما را از حال دشمن آگهى دهد . گرازه آمادهء اين كار شد . از سوى ديگر افراسياب را از آمدن رستم و يارانش به سرزمين او آگهى دادند . سالار توران زمين ، سرداران و سران سپاه خود را به حضور خواند ، و آنان را از آمدن رستم و هفت يل ديگر آگاه كرد و گفت چاره اين است كه با آمادگى جنگى كامل به سوى ايشان پيش رويم و ناگهان بر آنان بتازيم . اگر اين هفت پهلوان را به چنگ آوريم و از ميان برداريم كار بر كاووس تباه مىشود . افراسياب سى هزار مرد سپاهى دلير برگزيد . آنان را از بيراهه به نخجيرگاه راند . چون نزديك جايگاه رستم و پهلوانانش رسيدند گرازه آنها را ديد و بىدرنگ آمدن آنان را به تهمتن آگهى داد و گفت : افراسياب با سپاهى گران به جنگ آمده است ، و صواب آنست از اين جا باز گرديم . رستم خنديد و به او گفت اگر سپاهش از صد هزار نفر نيز افزون تر باشد از جنگيدن با ايشان هيچ بيم در دل راه نمىدهم هر يك از اين