حكيم ابوالقاسم فردوسى
132
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
خود را به من بنماى و گرنه بىدرنگ خونت را بر زمين مىريزم . زن جادو در خم كمند به چهرهء گنده پير زنى درآمد كه رويش سياه و زشت و پر آژنگ بود . رستم چون دانست كه او جادوگرى پر فريب است وى را به يك ضربت شمشير كشت . خوان پنجم تهمتن همچنان رو به راه نهاد . به جايى رسيد كه تاريكى مطلق بود . نه خورشيد پيدا بود نه ماه ، نه ستاره . پستى و بلندى از هم شناخته نمىشد . چون مدتى ديگر ره سپرد به سرزمينى رسيد كه هوا روشن و زمين پر سبزه و گياه بود و از هر سويى جويى روان . رستم جامه و مغفرش را كه غرق عرق شده بود از تن بيرون كرد و در آفتاب افگند تا بخشكد . آن گاه لگام از سر اسب برداشت و در كشتزار رها كرد تا بچَرد . چون خود و جامهاى كه از پوست ببر بود خشك شد پوشيد و بسترى از گياه درست كرد و بر آن خوابيد . ديرى نگذشت كه دشتبان كشتزار نمايان شد ، و چون اسب را ميان كشتزار ، و صاحبش را خفته ديد سوى رستم و رخش بنهاد روى * يكى چوب زد گرم بر پاى اوى چو از خواب بيدار شد پيل تن * به دو دشتبان گفت كاى اهرمن چرا اسب در خويد بگذاشتى * بر رنج نابرده برداشتى رستم از گفتار تند و تلخ و گستاخى او خشمگين شد برخاست ، دو گوشش را به دو دست گرفت و چنان سخت كشيد كه هر دو كنده شد ، و يك كلمه از نيك و بد با او سخن نگفت . خداوند آن مرز و بوم پهلوان جوان و دليرى بود به نام اولاد . دشتبان زارى كنان در حالى كه دو گوش خون آلودش را به دست گرفته بود پيش اولاد رفت و به دو گفت مردى چو ديو سياه * پلنگينه جوشن از آهن كلاه برفتم كه اسبش برانم ز كشت * مرا خود به اسب و به كشته نهشت