حكيم ابوالقاسم فردوسى
125
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
رفتن كاووس به مازندران پس از رفتن زال به سيستان ، شاه ، كشور را به ميلاد سپرد و خود با طوس و گودرز و گيو و گروهى ديگر از سران سپاه و لشكرى گران راهى مازندران شد . چون پاى كوه رسيدند شب آسودند . روز ديگر كاووس به گيو گفت ميان سپاهيان دو هزار تن برگزين و طلايهدار سپاه باش . هر كس كه راه بر تو بگيرد بكش و شهرش ويران كن . گيو به دستور شاه تا در شهر مازندران رفت ، در راه هر كه را ديد كشت و خانهها را به آتش سوزاند . چون وارد شهر شد يكى چون بهشت برين شهر ديد * كه از خرمى نزد او بهر ديد به هر كوى و برزن فزون از شمار * پرستار با طوق و با گوشوار به هر جاى گنجى پراگنده زر * به يك جاى زر و به ديگر گهر كاووس را از آبادانى و زيبايى شهر آگاه كردند . به آن كه او را از آبادانى و فراخى نعمت مازندران آگاه كرده بود آفرين گفت . وقتى سپاه به آن جا رسيد دست به غارت گشود . شاه مازندران بىدرنگ ديوى را كه سنجه نام داشت پيش ديو سپيد فرستاد و پيغام داد كه سپاهى گران از ايران زمين به مازندران آمد . شهرها را غارت كرد و به آتش سوزاند . اگر تو به فرياد ما نرسى و ياريمان نكنى در سراسر مازندران يك تن به جا نمىماند . ديو سپيد به شنيدن اين پيغام خشمگين شد و با سپاهى بسيار به مقابلهء سپاه ايران شتافت . چون نزديك آنان رسيد شبانگاه به جادويى چندان سنگ و خشت بر سر سپاهيان ايران ريخت كه همه در دشت پراگنده شدند و بسى از آنان به ايران بازگشتند . افزون بر اين چشم كىكاووس و دو بهره از سپاهيانش به جادويى ديو سفيد تاريك شد چنان كه هيچ يك از آنان جايى يا چيزى نمىديد . آن وقت پادشاه به خطاى خود آگاه شد ، و باور كرد كه رهآموزى يك وزير دل آگاه از گنجهاى سراسر زمين ارزندهتر است ، و گفت :