حكيم ابوالقاسم فردوسى
123
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
جز اين نيست كه پيكى نزد زال فرستيم ، و او را از اين انديشهء بد سلطان آگاه كنيم ، و به زارى از او بخواهيم اين جا بيايد ، و پادشاه را از اين انديشهء نادرست و زيانبار باز دارد . پيكى نزد زال فرستادند و به او نوشتند : يكى كار پيش آمد اكنون شگفت * كه از دانش اندازه نتوان گرفت بر اين كار اگر تو نبندى كمر * نه تن ماند ايدر نه بوم و نه بر اهرمن بدكنش اين هوس در دل كىكاووس افگنده كه به جنگ ديوان برود ، و تو بهتر از همه مىدانى كه پايان اين كار جز دريغ و خوارى نيست . پس اگر هيچ سرخارى از آمدن * سپهبد همى زود خواهد شدن همه رنج تو داد خواهد به باد * كه بردى ز آغاز با كىقباد چون زال از اين خبر آگاه شد سخت دردمند شد ، و به خود گفت : پادشاه خودكامه و سرد و گرم روزگار نچشيده شگفت سوداى شومى كرده است ! اگر او را به حال خود رها كنم و از اين انديشهء بدفرجام باز ندارم هرگز يزدان بر من نمىبخشايد . پند دادن زال كاووس را پس بىدرنگ با گروهى از بزرگان رو سوى تختگاه كىكاووس نهاد . طوس و گودرز و گيو و بهرام و گرگين و ديگر سران سپاه وقتى از آمدن زال خبردار شدند ، وى را پذيره شدند . چون به او رسيدند همه گرامى داشتش را از اسب فرود آمدند . پس از مدتى همه پيش شاه رفتند . زال زر در پيش و بزرگان به دنبالش بودند . زال كاووس را به سخنان نيكو ستود . شاه نيز وى را نواخت در كنار خويش نشاند و از حال رستم و بزرگان زابلستان پرسيد . زال گفت : شنيدم يكى نو سخن بس گران * كه شه دارد آهنگ مازندران ز تو پيشتر پادشه بودهاند * مر اين راه هرگز نپيمودهاند تو مىدانى كه آن جا سرزمين ديوان است ، و ديوان در آن جا