حكيم ابوالقاسم فردوسى
119
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
سپس فرمود : زابلستان تا رود سند را به تو مىسپارم ، بر آن سرزمين فرمانروا باش كابلستان را به مهراب ده تا در آن جا به داد و دهش پادشاهى كند . آن گاه خطاب به سران سپاه و بزرگان گفت : وجود زال پادشاهى ارج و بها ندارد . سپس جامهاى زربفت آراسته به گوهرهاى شاهوار بر دستان سام پوشاند ، و وى را در مهدى گوهرآگين كه بر پشت پيل بسته بودند نشاند ، رستم را خلعتهاى گرانمايه بخشيد . قارن و كشواد و خراد و برزين و پولاد را به خلعتهاى گرانبها نواخت ، و ديگر بزرگان و سردارانى را كه سزاوار بودند درم و دينار بسيار داد . سپس با سپاهيان فراوان روانه پارس شد كه در آن روزگاران استخر پايتخت بود . در آن جا بر تخت پادشاهى نشست . بزرگان و سران سپاه و نامداران را به داد و دهش تشويق كرد و گفت : نخواهم به گيتى جز از راستى * كه خشم خدا آورد كاستى هر آن كس كه دارد خوريد و دهيد * سپاسى ز خوردن مرا بر نهيد چون روزگارى به آسودگى گذراند سپاهى فراهم آورد و به سير و سياحت جهان پرداخت . بسيار شهرهاى آباد بنا كرد ، چنان كه در اطراف رى صد ده ساخت . آن گاه به پارس بازگشت . ستارهشناسان ، موبدان ، و بخردان را گرد خويش فراهم آورد ، هر روز مدتى با آنان به گفتگو مىنشست ، و به داد و دهش مردمان را ارشاد مىكرد . كىقباد را چهار پسر بود : كىكاوس ، كىآرش ، كى پشين و كىآرمين . چون صد سال از پادشاهى كىقباد گذشت دانست كه مرگش نزديك شده است . گرانمايه كاووس را پيش خواند * ز داد و دهش چند با او براند او گفت : پسرم ، مرگم فرا رسيده است عمر چنان تند مىگذرد كه پندارم ديروز از البرز كوه آمدهام و بر تخت پادشاهى نشستهام . بنا بر اين